سبز سبزم، ریشه دارم


مامور پشمالو: چرا تی‌شرت سبز پوشیدی؟
من: همین جوری، بی هیچ منظور خاصی.
من (در دلم با فریاد): این تی‌شرت را پوشیدم تا چراغ سبز فروزانی باشم در این تاریکی‌هایی که تو و دوستان قرمز رنگت برای میهنم رقم زده‌اید.
ای کاش آن قدر شهامت داشتم تا این جملات را همچون باتومی فلزی که بر سر و تن دوستانم فرود می‌آوردی، با آخرین توان بر صورتت می‌کوفتم.
ای کاش بهانه‌ای برای زیستن نداشتم.
و ای کاش بهانه‌ای برای آزادی نداشتم، ای کاش.

* اخیرا تی‌شرت سبز خوشرنگی خریده‌ام که خیلی دوستش دارم. وقتی می‌پوشمش، در کوچه و خیابان نگاه‌های تند و زننده‌ای به سویم روانه می‌شود. انگار نه انگار که این رنگ در مذهبمان مقدس است و قابل احترام.
به این فکر می‌کردم که اگر یکی از این درندگان سد راهم شد و چنین سوالی پرسید جوابش را چگونه بدهم که حاصلش شد این پست خیالی. ولی خودمانیم جواب دندان شکنی است البته اگر بشود بر زبان راندش.


تغییر فونت و قالب وبلاگ

اینجا را الان بیشتر دوست دارم. شما چه‌طور؟
بعد از این دیگر چشم‌هایتان برای خواندن این وبلاگ اذیت نخواهد شد چون قالب وبلاگ را تغییر دادم و فونت وبلاگ هم خود به خود تغییر کرد. همین جا از دوستی که زحمت کشیدند و این قالب را فارسی کردند سپاس گذاری میکنم.
البته دو مشکل هنوز پا برجاست که برای حل شدنش مجبورم دست به دامن برخی از دوستان شوم، چون اصولا در این زمینه آدم بی‌سوادی هستم.
اول: اگر گوشه بالای وبلاگ سمت چپ را نگاه کنید یک چیزی مشاهده میکنید. انگار وبلاگ قوز دارد.
دوم: پست‌های قبلی وبلاگ به خاطر تغییر قالب کمی به هم ریخته و چنگی به دل نمی‌زند.
به بزرگواری خودتان ببخشید.
اگر کسی میتواند کمکی کند خبرم کند.

تکه‌ای از یک فیلم (1)

مرداد


ما بدهکاریم...
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند : «معذرت می‌خواهم، چندم مرداد است...؟»
و نگفتیم، چون‌ که مرداد،
گور عشق گل خونرگِ دلِ ما بوده ‌است...

امروز نخستین روز از پنجمین ماه سال و دومین ماه تابستان یعنی مرداد است. جالب اینجاست که رییس جمهور بلاد کفر جناب باراک حسین اوباما هم در همین ماه متولد شده‌ا‌‌ند و از این جالب‌تر تاریخ تولدشان است. اوباما در روز 4 آگوست 1961 ( 13 مرداد 1340) متولد شده و نگارنده متولد 3 آگوست 1990 (12 مرداد 1369) می‌باشد. یعنی فردای روزی که تولد من است، اوباما شمع‌های کیک جشن تولدش را در کاخ سفید خاموش می‌کند تا به حول قوه الهی صد سال دیگر زنده باشد. راستی چراحسین‌ها همه مردادی‌اند؟ حسین پناهی (14 مرداد درگذشت)، باراک حسین اوباما و ... * کتاب بهشت خاکستری مهاجرانی را خواندم.


112

13 سال پیش تو آلمان کشف شدی. نه به این راحتی‌ها که من نوشتم. ولی باز برای محکم کاری بیشتر روت تحقیق کردن.
تا یه هفته پیش، که بالاخره بعد از 13 سال انتظار معرفی شدی و پا به عرصه وجود گذاشتی. گرچه از ازل بودی و ما خبر نداشتیم. رفتی قعر جدول. رتبه 112 به تو تعلق گرفت. وزنت که کردن، از نفر اول گروه 277 بار سنگین تر بودی. اسم یه منجم معروفو روت گذاشتن که خیلی وقت پیشا فوت کرده. اسم زنده‌ها رو نمیتونن روت بذارن چون ممنوعه!
خوش اومدی. آره تو رو میگم "کوپرنیسیوم ( آن‌ان بیوم)" جان عزیز.

...

نه، اشکال از گیرنده‌های شما نیست!
آنچه می‌بینید حقیقت دارد.
نویسنده‌ی وبلاگ بعضی از پست‌های وبلاگش را حذف کرده.
به دلایل معلوم و بعضا نامعلوم :)
راستش را بخواهید آن پست‌ها خیلی برایش راضی کننده نبوده.
به بهبود وبلاگنویسی خود می‌‌اندیشد و همچنان به توصیه و راهنمایی، شدیدا نیاز دارد.


درباره‌ی...

درباره الی را دیدم. دیروز. تنهای تنها. وقتی خورشید مانند هرروز داشت بادبادکش را هوا می‌کرد و غرّش دریای بی‌رحم موی بر اندامم راست می‌کرد. گروه فیلم برداری عالی. بازیگران و بازی‌ها شاهکار. ایده‌ها و نشانه‌ها متفکرانه. داستان ساده و خطی ولی جذاب. موسیقی پایانی فیلم واقعا عالی بود. سینما کم کم می‌رفت که خالی شود، ولی من و عده‌ی قلیلی نشستیم و تا آخر به این اثر (که کار یک ویالون‌نواز آلمانی است) گوش سپردیم. بعد از غرش دریا، این موسیقی فیلم بود که مرا تحت تاثیر قرار داد. با خواندن چند نقد و بررسی لذت بیشتری از فیلم بردم. چه بگویم. حرف بسیار است. فیلم توصیف ناپذیر، همین. جایزه‌ها را الکی نبرده است. جالب است که خود کارگردان هم نمی‌داند نام واقعی الی چیست چه برسد به بازیگران. الناز؟ المیرا؟ الهه؟ الهام؟...؟ احتمالا نام فیلم و نقش اولش کاملا ناگهانی بر او الهام شده است. گلشیفته نقش سپیده را بازی می‌کرد، نام سینما هم سپیده بود، چه تصادفی! سینما غلغله بود. استقبال زیادی شده بود. قبلا شنیده بودم که بعد از دیدن فیلم، یا کاملا راضی سینما را ترک می‌کنی یا کاملا ناراضی. حد وسط ندارد. من از دسته اول بودم ولی در سالن سینما بسیار کسان را دیدم که ناراضی بودند و از این می‌نالیدند که پولشان را دور ریخته‌اند، آن هم نیم‌بها! چه می‌شود کرد!؟ نظر‌ها گوناگون است.

شباهت


این روز‌ها پیرامونم دو چیز را زیاد می‌بینم و می‌شنوم.

صدای ناهنجار رپ ساسی مانکن و دار و دسته‌اش که از در و دیوار شهر در حال پخش شدن است، و مردم را که مدت مدیدی پای تلوزیون می‌نشینند و جومونگ می‌بینند و آخر شب تکرارش را نیز.

شخصیت افراد هر دو گروه را که واکاوی می‌کنی شباهت‌های فراوانی میبینی بینشان.




سلام، خداحافظ

بعد از چند سال باز هم لحظه‌ی خداحافظی را تجربه کردم. فرایند پیچیده‌ایست، به ویژه خداحافظی با کسانی که مدت زیادی دوستشان بوده‌ای و دوستت بوده‌اند.
دوستانی که آنقدر از بودن با آن‌ها خاطره داری که هرگز توانایی فراموش کردنشان را نداری.
امروز را پیش‌بینی کرده بودم. هر روز که از خواب بیدار میشوم اینکار را میکنم.
پی برده بودم که پایان تلخ و غروب غم انگیزی خواهد داشت. روز جدایی بود، روز خداحافظی.
از دوست عزیزتر از جانم که خداحافظی کردم به ستاره‌های اندک آسمان تهران چشم دوختم. شاید هم اندک نبودند. شاید اشک‌هایی که حالا پرده‌ای بر چشمانم کشیده‌ بودند آسمان را این‌طور نشانم میدادند. نمیدانم هر چه که بود چشمانم را بر هم فشردم و در خیال پا فراتر از زمان گذاشتم. به گذشته رفتم. و تمام خاطرات تلخ وشیرین این چند سال را مرور کردم. آرامش بخش بود.
امروز روز تمام پایان‌ها و آخرین‌ها بود.
آخرین حرف‌هایمان را زدیم، آخرین گام‌هایمان را دوشادوش یکدیگر برداشتیم، آخرین نگاه‌ها، آخرین اشک‌ها، آخرین لبخند‌ها، آخرین....
و ناگهان، خداحافظ. به ژرفای این چند سالی که با هم بودیم، به تنگنای آغوش‌هایی که از هم دریغ نمیکردیم و به وسعت لبخند‌هایی که بر لبانمان رویید. آری همیشه همین طور بوده. از پس هر درودی، بدرودی هست.