دیروز با چندتا از همکلاسیها بعد از امتحانشون رفتیم باشگاه بیلیارد. برای اولین بار بود که میرفتم. بیلیارد بازی من محدود میشد به بازیهای کامپیوتری، و به همین خاطر به خوبی قوانینش رو بلد بودم و فقط روی میز بازی نکرده بودم. خلاصه رفتیم. هوا هم خیلی گرم بود.
چیزهایی که اونجا دیدم نظرم رو نسبت به این بازی به کلی تغییر داد. قبلا تو فیلمها دیده بودم باشگاه بیلیارد یه مکان تاریک و دودآلود و پر از جوان که اکثرشون هم شرط بندی میکنن و به هم فحش میدن. ولی این باشگاه که من دیدم به کلی متفاوت بود. البته طبیعی بود.
اشتباه از من بود که فکر میکردم تو مملکت اسلامیمون باشگاههای بیلیارد همون طوری خواهند بود که توی فیلمهای هالیوودی دیده بودم!
در این باشگاه نه از دود خبری بود نه از سیاهی. تعدادی جوان هم بودن که در سکوت مشغول بازی خودشون بودن. سالن مثل تالار روشن بود و بوی عطر مطبوعی میومد و پر بود از پیرمردهایی که مشخص بود هر کدومشون پروفشنالن توی این بازی. از اون سبیل کلفتها بودن. از اون لوتیها!
گوشهی سالن هم دو تا عکس جلب توجه میکرد که موجبات انبساط خاطر مارو فراهم آورد. این عکسها رو توی زورخونه دیده بودم ولی توی باشگاه بیلیارد که مخالف زیاد داره برام عجیب بود ( بازم سیآسی؟ ((:) خلاصه این باشگاه نسبت به نمونهی خارجی خیلی خیلی پاستوریزه بود.
دوستم که از هممون به این بازی واردتر بود و خودشم پیشنهاد داده بود بریم اونجا، رفت پیش صاحب باشگاه و یک دست "ایت بال" درخواست کرد. صاحب باشگاه آدم متشخص و فرهیختهای به نظر میرسید. عینک قاجاری بر صورت داشت، موهایش جوگندمی بود و سبیل مشکی رنگی روی لبانش روییده بود! کمربندش از آن کمربندها بود که خبرنگار مورد لطف واقع شده میبندد. فقط کافی بود کتابی، مجلهای، چیزی در دستانش بگیرد و روی یک صندلی بنشیند و پیپ بکشد تا تیپ هنریاش تکمیل شود!
همون طور که در دفترچهاش برای ما ساعت میزد به ظرفی اشاره کرد که توپهای بازی ایت بال رو در اون چیده بودن. دوستم ظرف رو برداشت و به سمت ما اومد. بازی رو شروع کردیم. دوستم شروع کرد به آموزش دادن اینکه چوب رو چهطور باید در دست بگیرم. بالاخره یاد گرفتم و بعد از چند حرکت حماسی و افتخار آفرین که تحسین همگان رو برانگیخت، در صورتی که تنها یک مهرهام روی میز مونده بود یه فول کردم و بازی رو واگذار کردم. این شد اولین تجربهی بیلیاردی کیومرث. البته بعضی وقتها برای اینکه اون یکی دوستم هم بازی کنه چوب رو بهاش میدادم. دو تا از توپها رو هم اون گل کرد. خلاصه بازی تموم شد و توپها رو از حفرههای میز خارج کردیم و همونطور توی اون ظرف چیدیم و تحویل صاحب باشگاه دادیم و از سالن خارج شدیم. بعد از کمی پیادهروی و خوردن کمی مخلفات، هر کدوم راه خونه رو در پیش گرفتیم.
دیروز هم به خاطرهها پیوست.
پ.ن: قراره یه وبلاگ راه بندازم و داخلش مطالب انگلیسی بنویسم. برای تقویت Writing و... به محض راه اندازی خبرشو میدم.
پ.ن 2: امروز خوشان خوشان آدرس Cache شدهی بالاترین رو وارد کردم و با صفحهی مشترک گرامی فلان... مواجه شدم. بازم باید از پرو.ک.سی استفاده کنم و بازم نمیتونم رای و نظر بدم.
پ.ن 3: سرعت اینترنت هم بعد از تحلیف به طور باور نکردنی اسفناکه. انگار میخواد واقعا کلهمون رو بچسبونه به سقف نه؟ :)
پ.ن 4: نگارنده هنوز هم هرگونه انتقاد و پیشنهاد راجع به چگونگی وبلاگ نویسیاش را با جان و دل میپذیرد.
پ.ن 5: همین پست رو توی ادیتور وبلاگم نوشتم که برق رفت و چون سیو نشده بود همهاش پرید (در راستای چسباندن کلهمان به سقف). بار دوم توی ورد نوشتمش. بار دوم رو از بار اول خیلی بهتر نوشتم و به این نتیجه رسیدم که تجدید نظر فراوان روی یک پست باعث بالا رفتن کیفیت اون میشه. تا باز برق نرفته دکمهی پابلیش پست رو بزنم :)
0 نظرات:
نظر خود رادرکادر زیر بیان نمائید