تبعید رئیس

بعد از ایراد هراسناک سخنرانی از جایگاه پایین آمد. در سالن، نمایندگان اکثر کشورها رفته بودند و جمعیت اندکی به حرف‌هایش گوش می‌کردند. به همین خاطر کمی عصبانی و هول شده بود. تشویق‌های همان جمعیت اندک اعتماد به نفسش را دو باره بالا برد و لبخند به لب رفت و نشست روی صندلی‌ زرد رنگی که بی‌شباهت به صندلی‌ یک سفینه‌ی فضایی نبود. از بلندگوی سالن شخصی به انگلیسی داشت یک چیزهایی بلغور می‌کرد که برایش نامفهوم می‌نمود. کت‌اش را دکمه کرد. دستی بر مو‌هایش کشید. دسته‌های صندلی را محکم در دستانش گرفت و طوری آن ها را فشرد که ناخن انگشت سبابه‌اش خطی عمیق بر یکی از دسته‌های صندلی گران قیمت انداخت و صدای خراشیده شدنش را همگان شنیدند. زیر لب چیز‌هایی زمزمه کرد و همان طور هراسناک به اطراف خود نگاه کرد. سخنان بلندگو هنوز برایش نا مفهوم بود. یک آن فکر کردم که واقعا یک برنامه‌ی علمی ترکیب شده با سیاست را از سدا و صیمای خودمان به تماشا نشسته‌ام، که در آن بعد از محاکمه‌ی رییس قرار است با سفینه او را به کره‌ای دیگر تبعید کنند. به همین خاطر هم برده‌اندش آمریکا. در ایران خودمان که از این امکانات نداریم! در عالم خیال منتظر بودم که شخص پشت میکروفون بعد از شمارش معکوس، کلمه‌ی جادویی "فایر" را بر زبان بیاورد و یک دنیا را از شر چنین موجودی خلاص کند. در کتب تاریخی، بسیار حکایت‌ها ثبت شده از خلاصی نوع بشر از دست مستبدان زمانه. می‌گویند هیتلر خودکشی کرده. سرنوشت صدام را نیز همگی می‌دانیم. خب سرنوشت نماینده‌ی محبوب خودمان اینطور باشد که بهتر است! تبعید. چه می‌شود؟ فانتزی نیست؟

همین افکار از مغزم رد می‌شد و به جمجمه‌ام برخورد میکرد که ناگهان صدای بلندگو قطع شد و رئیس از صندلی بلند شد و با احتیاط به سمت در خروجی سالن رفت. مدت کوتاهی آنجا دم در ایستاد و از دور زن و مردی که به نظر می‌رسید نماینده‌های کشور هندوستان هستند به سمتش آمدند. زن برای اینکه ضایع نشود و هم این‌که دچار سرنوشت دسته‌های صندلی سفینه فضایی نشود، دستش را به سوی رئیس دراز نکرد و در عوض آن را بر روی سینه‌ی خود که مکان امن‌تری می‌نمود قرار داد و قهوه‌خانه‌ای‌وار عرض ادب کرد. مرد هم سلامش را داد و به همراه رئیس از سالن خارج شدند. دلیل این ملاقات هنوز برای هیچ کس مشخص نشده است.

2 نظرات:

ماهي

موقع برگشتنش هم صحنه ديدني بود. زماني كه ميخواست از پلكان هواپيما پايين بيايد سه-چهارتا پله اول را دويد انگار دارد از پله هاي مترو پايين مي رود تا به قطارش برسد. اما يك لحظه انگار از دور به او تذكر داده باشند با همان لبخند معروفش كه مانند لبنخد تام گربه كارتون تام و جري است، جولوي دويدنش را گرفت و عادي پايين آمد. اما بازهم نه مثل يك رييس جمهور واقعي كه رفتارهاي ديپلماتيك ميداند.
داشتم فكر مي كردم آدمهايي كه در حوزه هم درس خوانده اند آداب و رفتار اجتماعي رابيشتر مي دانند تا اين آدم كه مثلا دكتراي علم و صنعت دارد.

حميد

اين ماهي بانوي ما زودتر رسيده..پنچر شده بوديم طول كشيد آمدنمان
اندردر حكايت حال و قال محمود كم نديديم از اين جعبه هاي فرنگي كه نشانمان مشتي نشيمن دان خالي دادند ..ديلماج ها هم چارپايي بودند در گل با برگردان دعاي ظهور حضرت
ولي به هر حال مغسي پست ويبلاگ..

نظر خود رادرکادر زیر بیان نمائید