تجمع و فوران افکار


می‌گویند اگر انسان دستی بر قلم داشته باشد و برای مدت مدیدی چیزی ننویسد انبوهی از افکار پشت سدی که توی مغزش تشکیل شده تجمع می‌کند و ناگهان دچار فوران اندیشه می‌شود. اگر هم دچارفوران اندیشه نشود دست آخر در افکاری که پشت آن سد کذایی تجمع کرده‌اند غرق خواهد شد. چیز دیگری که می‌گویند این است که " شنیدن کی بود مانند دیدن " و باید دست کسی که برای اولین بار این ضرب‌المثل را بر دهانش راند، بوسید. شاید هم دهانش را! یا مثلا همان جمله‌ی معروف که " ترک عادت موجب ضرر است " یا چیزی با همین مضمون.

حال که آن سد عظیم در مغزم شکل گرفته می‌فهمم که دردی است مشترک بین من و گوینده‌ی آن ضرب‌المثل. همین چند لحظه‌ی پیش بود که تصمیم گرفتم به وسیله‌ی چند دینامیت که مخترعش خودمم و نه آلفرد نوبل، این سد مضحک را نابود کنم و اصلا به فکر عواقبی که برای دور و برم خواهد داشت نباشم. همین باعث شد که همان طور که فروید با بیمارانش رفتار می‌کرد و مجبورشان می‌کرد در هر لحظه هر چه به فکرشان می‌رسد بر کاغذ بیاورند، من هم نشستم و هر مهملی که در آن واحد به ذهنم می‌رسید، بار شتران‌ام کردم! مثل نوبل بورژواز نیستم که بعد از مرگم چیزی برای بقیه بماند. لااقل بگذار همین افکار پوچ را به ارث بگذارم.

البته که این مطالبی که اینجا و با کیبورد نوشته‌ام یک پنجم طومار مخیلات قلمی‌ام هم نمی‌شود. آن مخیلات چیزی نبود جز اتفاقاتی که در آن روز برایم رخ داده بود، داستان کوتاهی که با صرف کمی انرژی (در حد انرژی‌ای که یک جلبک صرف چسبیدن به دیوار می‌کند)، نوشتم و اتفاقاتی که قرار بود یحتمل در ادامه‌ی روز برایم رخ بدهد. از آن همه فقط آن داستان کوتاه را اینجا می‌نویسم. بقیه‌اش که مشخص است. از یک زندگی سگی دانشجویی چه انتظاری می‌توان داشت؟

مثلا چه؟ بگویم که فردا امتحان دارم و یک اپسیلون هم نخوانده‌ام؟! البته که بیشتر از یک اپسیلون خوانده‌ام ولی خب این را بدانید که چه؟ دست به دامانتان شوم که بروید به جای من امتحان بدهید؟

یا مثلا بگویم که دوست ابلهی دارم که بعد از گذشت بیست سال از عمر گرانبهایش هنوز نمی‌داند مهندسی ژنتیک یعنی چه! و فرق بین موی مشکی و جو گندمی و قهوه‌ای رنگ را نمی‌داند؟ و وقتی حرف از موی جوگندمی می‌زنی آب از دهانش سرازیر می‌شود. یا نمی‌داند که ابلق چیست چه برسد به معنی آن؟ به نظرم چنین آدمی فقط اکسیژن‌های موجود در قرن بیست و بیست و یک را هدر داده است و می‌دهد. اکسیژن‌هایی که یک دانشمند هم می‌توانست هدر بدهد. یا حتی یک شاعر. ولی قانون است دیگر. یک رنگی در دنیا پیشرفتی حاصل نمی‌کند.

خب مسلما اگر این‌ها را اینجا بنویسم احتمالا به خاطر به هم ریختن تناسب، پقی بزنید زیر خنده و زیر لب متلکی بپرانید و دعایی برایش بخوانید. مسلما کار دیگری که نمی‌کنید. احتمالا بگویید وگنمو یا یک همچو چیزی. اما اگر قرار است دعایی بخوانید برای من بخوانید که هر چه سریع‌تر اینجور آدم‌ها از لیست کانتکت‌های دنیایی من حذف شوند همان طور که من شماره‌‌ی این جور آدم‌ها را از لیست کانتکت‌های گوشی موبایلم پاک می‌کنم. امیدوارم او هم دستش بلغزد و شماره‌‌ام را از گوشی‌اش پاک کند تا فقط چهارشنبه‌ها سر کلاس تاریخ قیافه‌ی نحس یکدیگر را تحمل کنیم و نه بیشتر. اصلا نه، دستش هم نلغزد! خیلی راحت شماره‌‌ام را پاک کند. مگر من چه تحفه‌ای هستم که بخواهد شماره‌ام را نگه دارد. خیلی هم از من دل خوشی ندارد. یعنی اگر هر کسی جلوی دیگری، فراوان سوتی‌های زمختی بدهد، دفعه‌ی بعد شرم دارد تا رودررو با طرف مقابلش به صحبت بایستد. ذات انسان این طور است.

با این افاضات هر که بود جلو‌ ام آفتابی نمی‌شد. فکر کنم شما هم تا اینجا به این مسئله پی برده‌اید که چه آدم مزخرف و پوچ‌گرایی پشت فرمان این وبلاگ نشسته و سرکش و عصیان‌گر مثل این راننده‌های وانت پیکان یا آن نیسان‌های بد رنگ می‌راندش، و موشواره‌ی ویندوزتان آرام آرام شاید هم سریع می‌رود تا بر روی آن ضربدر خوش رنگ کلیک کند تا از شر این وبلاگ نمور و افکار پوسیده‌ی نویسنده‌اش خلاص شوید. اما نه صبر کنید. داستانی که قولش را دادم این پایین گذاشته‌ام. اگر حالش را داشتید بخوانیدش و ببینید که تجمع افکار و بعد فورانش مفید است یا مضر؟

پ.ن: و در این‌جا بود که خنده‌ی شیطانی شیاطین سرخ، بر لبشان خشکید ... این را دیشب برای دوست دوران دبیرستانم که یک منچستری دو آتشه است، اس‌ام‌اس کردم (بعد از شکست منچستر مقابل چلسی). دهانش باز مانده بود از این طبع شاعرانه‌. من هم یک لیورپولی دو آتشه. لیورپول هم دشمن خونی منچستر. پر واضح است که چه جر و بحثی بین‌مان رخ داد.


+ داستان



احساس

... "فروید شواهد چشمگیری هم از عجایب ذهن انسان عرضه کرد. پس از سال‌ها تجربه اندوزی از بیماران اطمینان یافت که ما همه‌ی چیزهایی را که دیده و تجربه کرده‌ایم جایی در ژرفای ضمیر خود نگه می‌داریم، و تمام این تاثرات را می‌توانیم باز به صحنه بیاوریم. وقتی حافظه‌مان کار نمی‌کند، وقتی می‌گوییم < موضوع نوک زبانم است > و اندکی بعد < یکدفعه یادمان می‌آید >، در حقیقت داریم درباره‌ی چیزی صحبت می‌کنیم که در ناخودآگاه ما نهفته است و ناگهان از لای در نیم‌گشوده‌ی ضمیر آگاه به درون می‌خزد."

"ولی گاهی هم مدتی طول می‌کشد تا یادمان بیاید."

"این بلا سر همه‌ی هنرمندان آمده است. پس از مدتی نازایی و بی‌ثمری ناگهان گویی همه‌ی درها و دریچه‌ها باز می‌شود. همه چیز خود به خود بیرون می‌ریزد، و هر واژه و انگاره‌ای که می‌خواهی می‌یابی. و این موقعی است که از ناخودآگاه < سرپوش برداشته ایم > می‌توان هم، سوفی، آن را الهام نامید. ناگاه احساس می‌کنی آنچه می‌نویسی یا ترسیم می‌کنی از منبعی برونی می‌آید."

"باید احساس شگفتی باشد." ...

دنیای سوفی / انتشارات نیلوفر / فروید / صفحه‌ی 516 و 517