اینجانب از روز شنبه 28 فروردین ماه سال جاری وبلاگنویسی و وبلاگخوانی را تعطیل کرده و به کنج خلوت خود خواهم خزید. این عزلت نشینی یقینا تا آخرین روز ترم جاری تحصیلی یعنی 17 تیر ماه ادامه خواهد داشت و اولین پست جدی بنده در وبلاگی جدید از قضا مصادف است با جمعه 18 تیر ماه سال 89. باشد تا رستگار شویم.
در ضمن خیلی کارهای دیگر مثل کارهای فرهنگی-هنری تعطیل نخواهد شد بلکه در همان کنج خلوت، کمرنگتر و به قولی یواشتر ادامه خواهد یافت.
این پست احتمالا آخرین پست این وبلاگ خواهد بود البته اگر بتوانم دوام بیاورم و فردا پستی آپ نکنم. تا تابستان که بعد از آن کوچ خواهم کرد جای دیگر و بهتر. و البته نه با نامی مستعار. این وبلاگ که دو خواننده بیشتر نداشت. آدرس وبلاگ جدید را به همانها با پیامک اعلام خواهم کرد :))
پست آخر را با شعری از دفتر سالهای گذشته تمام میکنم.
از کنار دکهی روزنامه فروشی رد میشویم. ساندیسهایی که گرفتهایم را با ولع مینوشیم. دوستم میایستد و به روزنامهها مینگرد. بر سرش فریاد میکشم:
- بیا برویم روزنامهها را بیخیال همهاش غم است.
اما او با بی اعتنایی به کار خودش ادامه میدهد. با دیدن بی اعتنایی او میایستم و تیتر بولد شدهی روزنامهها را برانداز میکنم. تیتری توجهام را به خودش جلب میکند: آقای رییس از شما میخواهیم حمایت ناتو از ریگی را محکوم کنید! با لحنی سوالی از چیزی یا کسی نامعلوم میپرسم:
- مگر ناتو از ریگی حمایت کرده؟
مرد سیاه پوش، سیاه ریش، سیاه عینکی، با موهای سیاه بلند، که مدتها کنارمان ایستاده بود و حرفی نمیزد رو به من کرده و میگوید:
- اعتراف خود آقای ریگیه دیگه. ایشون توی اعترافاتشون خیلیها رو به عنوان حامی خودشون معرفی کردن از جمله هیتلر، شمر. همچنین شکست توی جنگ احد رو هم بر عهده گرفتن...
این را گفت، خندید و به سرعت با گامهایی بلند ناپدید شد. من و دوستم از فرط خنده به خود میپیچیم.
میتوانید شکمهای منقبض شدهی پر از ساندیسمان را تصور کنید؟
دو
عصر است. گرسنهام. بوفه دانشگاه بسته است. اینجور وقتها همه هجوم میبرند به دکهی روزنامه فروشی روبه روی دانشگاه که پسر هفده هجده سالهای میگرداندش . به قصد خریدن یک بسته های-بای میروم آنجا. میگویم یه بسته های-بای و هزار تومان میگذارم روی پیشخوان. پول را برمیدارد و یک بسته های-بای جایش میگذارد و میرود تا باقی پول را آماده کند. زیر لب به شوخی زمزمه میکنم:
- عشق است های-بای!
انگار که صدایم را شنیده باشد و انگار این کلمهی عشق برایش سنگین تمام شده باشد. همان طور که به دنبال پول خرد میگردد میگوید:
- به هیچ چیز دل نبندیا! چه های-بایاش چه...
متعجب ازش میپرسم:
- چرا مگه شما تجربه کردی؟ میگوید:
- آره.
انگار خجالت میکشد یا دوست ندارد خیلی چیزها را من بدانم. ولی دل به دریا میزند. آستین تیشرت آستین کوتاه زرد رنگش را بالا میزند و...
و من سری به نشانه تاسف تکان میدهم و زیر لب دو بار میگویم:
- ای بابا!
اعضای صورتم درهم و برهم میشود. تشکر میکنم و از نظرش ناپدید میشوم.
هنوز صدایش توی گوشم است. خدا با من صحبت کرده بود؟ نمیدانم.
دست و بالم به هیچ کاری نمیرود. برقها یک ساعت است که رفته. باد خنک دلچسبی میآید. گوشهی اتاق کز کردهام. جزوهها ناقص است. پنجره باز است. بیشتر از دوازده ساعت است باران باریده. دل به دل راهدارد. بند آمده. حتی اگر بچهی نازیآباد یا شوش باشد. دوتا کتاب تمام کردم. جواب سلام واجب است. لقمهی گندهتر از دهانش برداشته. آخر شاهنامه خوش است اما راز آلودش خوشتر است. بچهها کیفتان را جمع کنید. بیست فروردین. مامان میگوید خوب است کتاب میخوانی. همه میگویند خوب است. اما خودشان...؟ چه قدر عیدی جمع کردی؟ محتاج میشوند وقتی کتاب میبینند. محتاج کیسهی استفراغ. ناراحتی؟ پسره باید آدم باشد. گنجشک؟ خوردنش نامردی است. سه تاشم؟ رعد، خنده آسمان است. باید با آدم باتجربه صحبت کنی. خیابانها را آب برداشته. نان تافتون برایم میخری؟ گرسنهام. شب سال تحویل هم برقها رفت. دل کرد میخواهد دل من میسوزد. زیر باران باید رفت را تجربه کردهای؟ موش آبکشیده. فردا بیست و یک فروردین است. پنجرهی فکرم هم باز است. به نظرت پاس میشود؟ به تو فکر میکنم. ظرف آدامسم ته کشیده. جزوههایم ناقص است. خوب است مامان مرا در این وضع نمیبیند. شما آدم بودن را چه توصیف میکنی؟ افتادهام صفر پنج کرمان. سید مثل دستگاه پلی کپی است نه؟ من زیاد پولکی نیستم نه اینکه از پول بدم بیاد نه. برایم نان تافتون میخری؟ گرسنهام. بوق، داری خیس میشی بیا بالا. سوالها مانده. سه تاشم خالیه. دویست و شش. آخر با ایشاالله ماشاالله؟ چه بگویم چه نگویم؟ ابی میگوید تحمل کن به پای شمع خاموش. آسمان سرم داد میکشد. یک مسئلهی موقتی. فروغ میگوید سکوت چیست جز حرفهای ناگفته؟ نقطه ذوب، نقطه جوش. از ارزشهای مهدویکیا هیچ کم نمیشود. در ماشین حسابم شکسته. میخواهی چه کنی بروی بسط بنشینی میدان صنعت؟ امور مشترکین...؟...شمارههای اتصالتون اشغاله. دانهای چند؟ عید خوش گذشت؟ سوالها مانده. راننده آژانسیه بد اخلاق بود. کفشهایم را دم در نبینند نمیفهمند خانهام. طرف خیلی پولدار است. برای فردا به بعد برنامه دارم. این صندلیها جای کسی است؟ ایستگاه بوعلی به سمت تهرانپارس.اولین شرط آدم بودن... سید آرامتر حرف بزن. بنفشهها را کاشتهایم توی باغچه. از چهارده میرویم بالا هوری را که رد کردیم از شانزده میآییم پایین. لیست اسامی را از یه گوشه بنویسید. فکر میکند تعقیبش میکنیم. جناب یا سرکار؟ پولت گوشه ندارد. شمارهی جدید؟ ما را که توی قطار دیدند مکث کردند. عینکت را که درآورده بودی نگاهت میکرد. کار سرگرد است. پسر، لکسوس را داشته باش. تو اگر از کسی بدت بیاید توی صورتش هم نگاه نمیکنی. داد میکشد چترت کو؟ شهرک قدس. ساعت را گذاشته بودم پنج و ربع، هفت و نیم بیدار شدم. خوب من هم میکشم دخانیات را نمیگویم منظورم چیز دیگری است. ترم تابستان برمیداری؟ حتی اگر بچهی نازیآباد یا شوش باشد. در آسمانش قو پر نمیزد. گروه بندیمان تغییر کرد. پسرهي کت شلواری کارش از ما درست تر است. آدم کمرویی هستم. به احترام از روی شوفاژ بلند میشوم. شیر به اضافهی دوشاب مثل باد خنک است. سید مثل دستگاه پلی کپی است نه؟ برقهای وبلاگ هم رفته. رفتارش تناقض دارد باهم. نمیدانم با تو چه کنم چه بگویم؟ یک مسئلهی موقتی.
چه خاطرهی بدی است وقتی سالنامهای را که تویاش هر از گاهی خاطرات تلخ و شیرین زندگیات را مینوشتی، باز کنی و ببینی همهی برگهایش را سیاه کردهای و فقط دو برگ آخرش سفید مانده. بعد با خودت بگویی خوب و بد آن روزهایی که سیاهشان کردی به کنار این دو روز را بچسب.
سال گاو از هر لحاظ سال خوبی بود لااقل برای من و کسانی که میشناسمشان.
سالی بود که خیلی ها را به زندگیام راه دادم و خودم هم وارد زندگی خیلیها شدم.
از لحاظ فرهنگی که واقعا پربار بود. کتابهای خوبی خواندم. فیلمهایی دیدم که در این وانفسای سینمای ایران میارزید برایشان وقت صرف کنی. "دربارهی الی" و فیلمی که همین چند روز پیش (سه شنبه) با بچهها رفتیم و دیدیم. فیلم "به رنگ ارغوان" حاتمیکیا را که اینبار توی سینما فلسطین دیدیم. یکجا خواندم نوشته بود این فیلم در زمان آزادی توقیف شد و در زمان دیکتاتوری اکران. فیلم خوبی بود سینمایش هم خیلی بهتر از سینما سپیده بود. درست است که ابراهیم خان در این فیلم خیلی چیزها را برده زیر سوال ولی توی جشنواره با حرفهایش ثابت کرد که دستش با دستان چه کسانی توی یک کاسه است. فیلم را تعریف نمیکنم تا بیمزه نشود.این دو روز آخر سال اگر وقت کردید بروید ببینید.
این اولین باری بود که با کسی سینما میرفتم که چند برابر خودم فیلم دیده و چند بار حتی دوربین به دست گرفته تا برای این جشنوارههای دانشجویی فیلم درست کند ولی مشکلات مانع کارش شده. تصمیم گرفتم از این به بعد هم هر وقت خواستم بروم سینما فیلم ببینم با این دوست گرامیمان بروم. بعد از فیلم هم بحث خوبی شد که به درک فیلم واقعا کمک کرد. این رفیقمان جزو همان خیلیهاست که چند سطر بالاتر ذکر کردم. والا زیادند دوستانی که وارد زندگیام میشوند و بود و نبودشان تفاوتی ندارد برایم.
با لحن تهدید آمیزی به ما گفته بودند پایتان را سمت انقلاب وآن سمتها نگذارید که سرتان بر باد میرود، ولی ما سه شنبه تا نزدیکهای ساعت 6 عصر آنجا بودیم نه خبری از مامور بود نه خبری از تظاهرات میلیونی. اگرچه بعد از آن در راه برگشت یک گله موتور سوار دیدیم.
این را هم بگویم که با صحنههایی که روز قبلاش یعنی دوشنبه عصر دیدم با خودم گفتم فردا چه قیامتی خواهد شد. دوشنبه که سمت شریعتی و میرداماد بودم صحنهای که در میدان مادر دیدم مو بر اندام هر موجودی راست میکرد. دور تا دور میدان مامور بود. بنزهای مشکی رنگ، مامورین یگان ویژه با یونیفورم سیاه که بعضیهاشان هم از این سگهای آلمانی داشتند. جالبتر اینکه در هر میدانی این طور بود و تا جنوبی ترین نقطهی شهر شاهد چنین مناظری بودم. با عدم حضورشان در روز سه شنبه به این نکته پی بردم که قصدشان فقط این بوده که زهر چشمی گرفته باشند و نه هیچ چیز دیگر. یادم رفت بگویم دوشنبه چرا آنجا بودم. رفته بودم پیش همین دوستمان که از قضا چند تا کتاب هم بیشتر از ما پاره کرده و غلظت فرهنگش بیشتر از ما است. رفته بودم دانشگاهشان. نشریهای دانشجویی راه انداختهاند که فعالیتشان بخشهای فرهنگی هنری اجتماعی را در بر میگیرد. آخر سالی محفلی صمیمی داشتند که ما را هم دعوت کردند. من هم نشریه و محفلشان را پسندیدم و اگر بشود در سالی که پیش رو داریم هر وقت حسش بود باز هم خواهم رفت اما اینبار بدون دعوت.
این دو روز هم خواهد گذشت و سال ببر در پیش است. سال نویی که مسلما پربارتر خواهد بود. و البته بدون جنگ و دعوا، امیدوارم.
تیتر را هم از این شعر سعدی برداشتم:
ای که پنجاه رفت و در خوابی ............. مگر این چند روزه دریابی
عمر برف است و آفتاب تموز................ اندکی مانده خواجه غره هنوز
فوت...فوت... اسمایلی سرفه. آه چه گرد و خاکی نشسته روی وبلاگ. سه چهار ماهی میشود که سری نزده بودم به بخش پابلیشش. مخابرات لطف کرد و نزدیک سال تحویل تلفنی که زوری قطعش کرده بود را راه انداخت تا ما بتوانیم بیاییم و وبلاگ تکانی مفصلی انجام دهیم. هر چند قبلا از کافینت دانشگاه و جاهیا دیگر یک زورهایی زده بودیم برای خودمان. شاهدش هم پستهای قبلی. ایدیاسال فرض است هر وبلاگنویسی را. خلاصه بازگشت مجددمان را خودمان به خودمان تبریک میگوییم تا تبریک دیگران. بر ما امر کردند که کش ذهنمان را محکمتر ببندیم ما هم رفتیم لبنیاتی سر کوچه چند تا از این کشهایی که میبندند گردن ظرفهای یک بار مصرف ماست گرفتیم و بستیم دور ذهنمان. اگر میبینید پست مختصر و مفید است تعجب نکنید. چند روزی است مسئلهای ذهن و فکرمان را درگیر کرده البته اگر ذهن و فکری باقی مانده باشد. داشتم به این فکر میکردم که اگر فرهنگ ایران را بررسی کنیم میبینیم که استعمار چه بلایی که سرش نیاورده در حالی که همین استعمار زورش به فرهنگ همین کشورهای بیخ گوشمان نرسیده. ببینید مثلا اگر طرز لباس پوشیدن ایرانیان را در اواخر دورهی قاجار بررسی کنیم میبینیم که چه قدر شبیه فرانسه و بریتانیا لباس میپوشیدهاند. یا در دورهی پهلوی دوم چه قدر شبیه آمریکای آن زمان. شلوارهای دمپا گشاد و کتهای کوتاه و ... طوری که وقتی فیلمهای تظاهرات قبل از انقلاب را که میبینم و با عکسها و فیلمهای گروههای موسیقی مطرح آن موقع مثل بیتلز و پینک فلوید مقایسه میکنم شباهتهای زیادی میبینم بینشان. حتی مدل موهایشان هم تحت تاثیر آمریکای آن موقع بوده. در حالی که در دیگر کشورها کمتر شاهد این موضوع هستیم. مثلا همین هندوستان. گرچه زبانشان تغییر کرده ولی فرهنگ و سننشان هیچ تغییری نکرده. سالهای سال هم مستعمره انگلستان بودهاند. مطمئنا اگر کسی مثل گاندی را نداشتند به سرنوشتی مشابه سرنوشت ما دچار میشدند. تازه مگر همین زبان فارسی که الان ما تکلم میکنیم چه قدر شبیه زبان فارسی واقعیست؟ اگر فردوسی نبود همین زبان فارسی کنونی هم نبود. آن قدر لغات بیگانه به کار میبریم که حد ندارد. سر هر زبانی چنین بلایی میآید که یکی از دلایلش هم استعمار است. همهی اینها را گفتم که به اینجا برسم. دیروز صبح کلهی سحر که راهی دانشگاه بودم از کنار خط ویژه اتوبوسهای تندرو! رد شدم. هر اتوبوسی که رد میشد کیپ تا کیپش آدم ایستاده بود. خلاصه وضعیتی بود که بیا و ببین. آن موقع صبح (ساعت هفت) جمعیتی که مسافران اتوبوس را تشکیل میدهند غالبا کارمند و کارگر و تک و توکی محصلاند مثل اینجانب. البته من قصد سوار شدن نداشتم. نگاهی که به سر و وضعشان انداختم یاد فیلم روسیای افتادم که چند وقت پیش از تلوزیون دیده بودم. البته همه جایش را که نه چون معمولا فیلمهای حوصله سر بری میسازند با فضاهای گرفته و تاریک. صحنهای از فیلم در خاطرم بود که متروی موسکو را نشان میداد از قضا صبح هم بود و همه داشتند میرفتند سر کار. کسانی که توی مترو بودند لباسهای رنگ و رو رفته و صورتهای چروک و آفتاب سوختهای داشتند. مثل مسافران همین اتوبوسی که عرض کردم. خلاصه نمیدانم از نداری و بیچارگی ملت ایران است که اینجور لباس میپوشند یا واقعا به خاطر همان دلیلی است که چند سطر بالاتر عرض کردم. خدا کند که اولی باشد. چون اولی را بین خودمان حل و فصل میکنیم ولی دومی را چه؟ ما که دم از استقلال و آزادی میزنیم حتما اولی را حل و فصل خواهیم کرد.
Mother, do you think she's good enough For me? Mother, do you think she's dangerous To me? Mother will she tear your little boy apart? Mother, will she break my heart?