مگر این چند روزه ...

چه خاطره‌ی بدی است وقتی سالنامه‌ای را که توی‌اش هر از گاهی خاطرات تلخ و شیرین زندگی‌ات را می‌نوشتی، باز کنی و ببینی همه‌ی برگ‌هایش را سیاه کرده‌ای و فقط دو برگ آخرش سفید مانده. بعد با خودت بگویی خوب و بد آن روز‌هایی که سیاهشان کردی به کنار این دو روز را بچسب.

سال گاو از هر لحاظ سال خوبی بود لااقل برای من و کسانی که میشناسم‌شان.

سالی بود که خیلی ها را به زندگی‌ام راه دادم و خودم هم وارد زندگی خیلی‌ها شدم.

از لحاظ فرهنگی که واقعا پربار بود. کتاب‌های خوبی خواندم. فیلم‌هایی دیدم که در این وانفسای سینمای ایران می‌ارزید برایشان وقت صرف کنی. "درباره‌ی الی" و فیلمی که همین چند روز پیش (سه شنبه) با بچه‌ها رفتیم و دیدیم. فیلم "به رنگ ارغوان" حاتمی‌کیا را که اینبار توی سینما فلسطین دیدیم. یکجا خواندم نوشته بود این فیلم در زمان آزادی توقیف شد و در زمان دیکتاتوری اکران. فیلم خوبی بود سینمایش هم خیلی بهتر از سینما سپیده بود. درست است که ابراهیم خان در این فیلم خیلی چیز‌ها را برده زیر سوال ولی توی جشنواره با حرف‌هایش ثابت کرد که دستش با دستان چه کسانی توی یک کاسه‌ است. فیلم را تعریف نمی‌کنم تا بیمزه نشود.این دو روز آخر سال اگر وقت کردید بروید ببینید.

این اولین باری بود که با کسی سینما می‌رفتم که چند برابر خودم فیلم دیده و چند بار حتی دوربین به دست گرفته تا برای این جشنواره‌های دانشجویی فیلم درست کند ولی مشکلات مانع کارش شده. تصمیم گرفتم از این به بعد هم هر وقت خواستم بروم سینما فیلم ببینم با این دوست گرامی‌مان بروم. بعد از فیلم هم بحث خوبی شد که به درک فیلم واقعا کمک کرد. این رفیقمان جزو همان خیلی‌هاست که چند سطر بالاتر ذکر کردم. والا زیادند دوستانی که وارد زندگی‌ام می‌شوند و بود و نبودشان تفاوتی ندارد برایم.

با لحن تهدید آمیزی به ما گفته بودند پای‌تان را سمت انقلاب وآن سمت‌ها نگذارید که سرتان بر باد می‌رود، ولی ما سه شنبه تا نزدیک‌های ساعت 6 عصر آنجا بودیم نه خبری از مامور بود نه خبری از تظاهرات میلیونی. اگرچه بعد از آن در راه برگشت یک گله موتور سوار دیدیم.

این را هم بگویم که با صحنه‌هایی که روز قبل‌اش یعنی دوشنبه عصر دیدم با خودم گفتم فردا چه قیامتی خواهد شد. دوشنبه که سمت شریعتی و میرداماد بودم صحنه‌ای که در میدان مادر دیدم مو بر اندام هر موجودی راست میکرد. دور تا دور میدان مامور بود. بنزهای مشکی رنگ، مامورین یگان ویژه با یونیفورم سیاه که بعضی‌هاشان هم از این سگ‌های آلمانی داشتند. جالب‌تر اینکه در هر میدانی این طور بود و تا جنوبی ترین نقطه‌ی شهر شاهد چنین مناظری بودم. با عدم حضورشان در روز سه شنبه به این نکته پی بردم که قصدشان فقط این بوده که زهر چشمی گرفته باشند و نه هیچ چیز دیگر. یادم رفت بگویم دوشنبه چرا آنجا بودم. رفته بودم پیش همین دوستمان که از قضا چند تا کتاب هم بیشتر از ما پاره کرده و غلظت فرهنگش بیشتر از ما است. رفته بودم دانشگاهشان. نشریه‌ای دانشجویی راه انداخته‌اند که فعالیتشان بخش‌های فرهنگی هنری اجتماعی را در بر میگیرد. آخر سالی محفلی صمیمی داشتند که ما را هم دعوت کردند. من هم نشریه و محفلشان را پسندیدم و اگر بشود در سالی که پیش رو داریم هر وقت حسش بود باز هم خواهم رفت اما اینبار بدون دعوت.

این دو روز هم خواهد گذشت و سال ببر در پیش است. سال نویی که مسلما پربارتر خواهد بود. و البته بدون جنگ و دعوا، امیدوارم.


تیتر را هم از این شعر سعدی برداشتم:

ای که پنجاه رفت و در خوابی ............. مگر این چند روزه دریابی

عمر برف است و آفتاب تموز................ اندکی مانده خواجه غره هنوز

نداری، استعمار، یا هر دو؟

فوت...فوت... اسمایلی سرفه.
آه چه گرد و خاکی نشسته روی وبلاگ. سه چهار ماهی می‌شود که سری نزده بودم به بخش پابلیشش. مخابرات لطف کرد و نزدیک سال تحویل تلفنی که زوری قطعش کرده بود را راه انداخت تا ما بتوانیم بیاییم و وبلاگ تکانی مفصلی انجام دهیم. هر چند قبلا از کافی‌نت دانشگاه و جاهیا دیگر یک زورهایی زده بودیم برای خودمان. شاهدش هم پست‌های قبلی. ای‌دی‌اس‌ال فرض است هر وبلاگ‌نویسی را. خلاصه بازگشت مجددمان را خودمان به خودمان تبریک می‌گوییم تا تبریک دیگران.
بر ما امر کردند که کش ذهنمان را محکمتر ببندیم ما هم رفتیم لبنیاتی سر کوچه چند تا از این کش‌هایی که میبندند گردن ظرف‌های یک بار مصرف ماست گرفتیم و بستیم دور ذهنمان. اگر می‌بینید پست مختصر و مفید است تعجب نکنید.
چند روزی است مسئله‌ای ذهن و فکرمان را درگیر کرده البته اگر ذهن و فکری باقی مانده باشد.
داشتم به این فکر می‌کردم که اگر فرهنگ ایران را بررسی کنیم میبینیم که استعمار چه بلایی که سرش نیاورده در حالی که همین استعمار زورش به فرهنگ همین کشورهای بیخ گوشمان نرسیده. ببینید مثلا اگر طرز لباس پوشیدن ایرانیان را در اواخر دوره‌ی قاجار بررسی کنیم می‌بینیم که چه قدر شبیه فرانسه و بریتانیا لباس می‌پوشیده‌اند. یا در دوره‌ی پهلوی دوم چه قدر شبیه آمریکای آن زمان. شلوار‌های دمپا گشاد و کت‌های کوتاه و ... طوری که وقتی فیلم‌های تظاهرات‌ قبل از انقلاب را که میبینم و با عکس‌ها و فیلم‌های گروه‌های موسیقی مطرح آن موقع مثل بیتلز و پینک فلوید مقایسه می‌کنم شباهت‌های زیادی میبینم بینشان. حتی مدل موهایشان هم تحت تاثیر آمریکای آن موقع بوده. در حالی که در دیگر کشورها کمتر شاهد این موضوع هستیم. مثلا همین هندوستان. گرچه زبانشان تغییر کرده ولی فرهنگ و سننشان هیچ تغییری نکرده. سال‌های سال هم مستعمره انگلستان بوده‌اند. مطمئنا اگر کسی مثل گاندی را نداشتند به سرنوشتی مشابه سرنوشت ما دچار می‌شدند. تازه مگر همین زبان فارسی که الان ما تکلم میکنیم چه قدر شبیه زبان فارسی واقعی‌ست؟ اگر فردوسی نبود همین زبان فارسی کنونی هم نبود. آن قدر لغات بیگانه به کار میبریم که حد ندارد. سر هر زبانی چنین بلایی می‌آید که یکی از دلایلش هم استعمار است.
همه‌ی این‌ها را گفتم که به اینجا برسم. دیروز صبح کله‌ی سحر که راهی دانشگاه بودم از کنار خط ویژه اتوبوس‌های تندرو! رد شدم. هر اتوبوسی که رد می‌شد کیپ تا کیپش آدم ایستاده بود. خلاصه وضعیتی بود که بیا و ببین. آن موقع صبح (ساعت هفت) جمعیتی که مسافران اتوبوس را تشکیل می‌دهند غالبا کارمند و کارگر و تک و توکی محصل‌اند مثل اینجانب. البته من قصد سوار شدن نداشتم. نگاهی که به سر و وضعشان انداختم یاد فیلم روسی‌ای افتادم که چند وقت پیش از تلوزیون دیده بودم. البته همه جایش را که نه چون معمولا فیلم‌های حوصله سر بری می‌سازند با فضاهای گرفته و تاریک. صحنه‌ای از فیلم در خاطرم بود که متروی موسکو را نشان می‌داد از قضا صبح هم بود و همه داشتند میرفتند سر کار. کسانی که توی مترو بودند لباس‌های رنگ و رو رفته و صورت‌های چروک و آفتاب سوخته‌ای داشتند. مثل مسافران همین اتوبوسی که عرض کردم. خلاصه نمی‌دانم از نداری و بیچارگی ملت ایران است که اینجور لباس می‌پوشند یا واقعا به خاطر همان دلیلی است که چند سطر بالاتر عرض کردم. خدا کند که اولی باشد. چون اولی را بین خودمان حل و فصل می‌کنیم ولی دومی را چه؟ ما که دم از استقلال و آزادی می‌زنیم حتما اولی را حل و فصل خواهیم کرد.