نداری، استعمار، یا هر دو؟

فوت...فوت... اسمایلی سرفه.
آه چه گرد و خاکی نشسته روی وبلاگ. سه چهار ماهی می‌شود که سری نزده بودم به بخش پابلیشش. مخابرات لطف کرد و نزدیک سال تحویل تلفنی که زوری قطعش کرده بود را راه انداخت تا ما بتوانیم بیاییم و وبلاگ تکانی مفصلی انجام دهیم. هر چند قبلا از کافی‌نت دانشگاه و جاهیا دیگر یک زورهایی زده بودیم برای خودمان. شاهدش هم پست‌های قبلی. ای‌دی‌اس‌ال فرض است هر وبلاگ‌نویسی را. خلاصه بازگشت مجددمان را خودمان به خودمان تبریک می‌گوییم تا تبریک دیگران.
بر ما امر کردند که کش ذهنمان را محکمتر ببندیم ما هم رفتیم لبنیاتی سر کوچه چند تا از این کش‌هایی که میبندند گردن ظرف‌های یک بار مصرف ماست گرفتیم و بستیم دور ذهنمان. اگر می‌بینید پست مختصر و مفید است تعجب نکنید.
چند روزی است مسئله‌ای ذهن و فکرمان را درگیر کرده البته اگر ذهن و فکری باقی مانده باشد.
داشتم به این فکر می‌کردم که اگر فرهنگ ایران را بررسی کنیم میبینیم که استعمار چه بلایی که سرش نیاورده در حالی که همین استعمار زورش به فرهنگ همین کشورهای بیخ گوشمان نرسیده. ببینید مثلا اگر طرز لباس پوشیدن ایرانیان را در اواخر دوره‌ی قاجار بررسی کنیم می‌بینیم که چه قدر شبیه فرانسه و بریتانیا لباس می‌پوشیده‌اند. یا در دوره‌ی پهلوی دوم چه قدر شبیه آمریکای آن زمان. شلوار‌های دمپا گشاد و کت‌های کوتاه و ... طوری که وقتی فیلم‌های تظاهرات‌ قبل از انقلاب را که میبینم و با عکس‌ها و فیلم‌های گروه‌های موسیقی مطرح آن موقع مثل بیتلز و پینک فلوید مقایسه می‌کنم شباهت‌های زیادی میبینم بینشان. حتی مدل موهایشان هم تحت تاثیر آمریکای آن موقع بوده. در حالی که در دیگر کشورها کمتر شاهد این موضوع هستیم. مثلا همین هندوستان. گرچه زبانشان تغییر کرده ولی فرهنگ و سننشان هیچ تغییری نکرده. سال‌های سال هم مستعمره انگلستان بوده‌اند. مطمئنا اگر کسی مثل گاندی را نداشتند به سرنوشتی مشابه سرنوشت ما دچار می‌شدند. تازه مگر همین زبان فارسی که الان ما تکلم میکنیم چه قدر شبیه زبان فارسی واقعی‌ست؟ اگر فردوسی نبود همین زبان فارسی کنونی هم نبود. آن قدر لغات بیگانه به کار میبریم که حد ندارد. سر هر زبانی چنین بلایی می‌آید که یکی از دلایلش هم استعمار است.
همه‌ی این‌ها را گفتم که به اینجا برسم. دیروز صبح کله‌ی سحر که راهی دانشگاه بودم از کنار خط ویژه اتوبوس‌های تندرو! رد شدم. هر اتوبوسی که رد می‌شد کیپ تا کیپش آدم ایستاده بود. خلاصه وضعیتی بود که بیا و ببین. آن موقع صبح (ساعت هفت) جمعیتی که مسافران اتوبوس را تشکیل می‌دهند غالبا کارمند و کارگر و تک و توکی محصل‌اند مثل اینجانب. البته من قصد سوار شدن نداشتم. نگاهی که به سر و وضعشان انداختم یاد فیلم روسی‌ای افتادم که چند وقت پیش از تلوزیون دیده بودم. البته همه جایش را که نه چون معمولا فیلم‌های حوصله سر بری می‌سازند با فضاهای گرفته و تاریک. صحنه‌ای از فیلم در خاطرم بود که متروی موسکو را نشان می‌داد از قضا صبح هم بود و همه داشتند میرفتند سر کار. کسانی که توی مترو بودند لباس‌های رنگ و رو رفته و صورت‌های چروک و آفتاب سوخته‌ای داشتند. مثل مسافران همین اتوبوسی که عرض کردم. خلاصه نمی‌دانم از نداری و بیچارگی ملت ایران است که اینجور لباس می‌پوشند یا واقعا به خاطر همان دلیلی است که چند سطر بالاتر عرض کردم. خدا کند که اولی باشد. چون اولی را بین خودمان حل و فصل می‌کنیم ولی دومی را چه؟ ما که دم از استقلال و آزادی می‌زنیم حتما اولی را حل و فصل خواهیم کرد.

0 نظرات:

نظر خود رادرکادر زیر بیان نمائید