بودن


یک

از کنار دکه‌ی روزنامه فروشی رد می‌شویم. ساندیس‌هایی که گرفته‌ایم را با ولع می‌نوشیم. دوستم می‌ایستد و به روزنامه‌ها می‌نگرد. بر سرش فریاد میکشم:

- بیا برویم روزنامه‌ها را بی‌خیال همه‌اش غم است.

اما او با بی اعتنایی به کار خودش ادامه میدهد. با دیدن بی اعتنایی او می‌ایستم و تیتر بولد شده‌ی روزنامه‌ها را برانداز میکنم. تیتری توجه‌ام را به خودش جلب میکند: آقای رییس از شما میخواهیم حمایت ناتو از ریگی را محکوم کنید! با لحنی سوالی از چیزی یا کسی نامعلوم می‌پرسم:

- مگر ناتو از ریگی حمایت کرده؟

مرد سیاه پوش، سیاه ریش، سیاه عینکی، با موهای سیاه بلند، که مدت‌ها کنارمان ایستاده بود و حرفی نمی‌زد رو به من کرده و می‌گوید:

- اعتراف خود آقای ریگیه دیگه. ایشون توی اعترافاتشون خیلی‌ها رو به عنوان حامی خودشون معرفی کردن از جمله هیتلر، شمر. همچنین شکست توی جنگ احد رو هم بر عهده گرفتن...

این را گفت، خندید و به سرعت با گام‌هایی بلند ناپدید شد. من و دوستم از فرط خنده به خود میپیچیم.

می‌توانید شکم‌های منقبض شده‌ی پر از ساندیس‌مان را تصور کنید؟

دو

عصر است. گرسنه‌ام. بوفه دانشگاه بسته است. اینجور وقت‌ها همه هجوم می‌برند به دکه‌ی روزنامه فروشی روبه روی دانشگاه که پسر هفده هجده ساله‌ای میگرداندش . به قصد خریدن یک بسته های-بای می‌روم آنجا. می‌گویم یه بسته های-بای و هزار تومان میگذارم روی پیشخوان. پول را برمیدارد و یک بسته های-بای جایش میگذارد و میرود تا باقی پول را آماده کند. زیر لب به شوخی زمزمه میکنم:

- عشق است های-بای!

انگار که صدایم را شنیده باشد و انگار این کلمه‌ی عشق برایش سنگین تمام شده باشد. همان طور که به دنبال پول خرد میگردد می‌گوید:

- به هیچ چیز دل نبندیا! چه های‌-بای‌اش چه...

متعجب ازش میپرسم:

- چرا مگه شما تجربه کردی؟ می‌گوید:

- آره.

انگار خجالت می‌کشد یا دوست ندارد خیلی چیز‌ها را من بدانم. ولی دل به دریا می‌زند. آستین تی‌شرت آستین کوتاه زرد رنگش را بالا می‌زند و...

و من سری به نشانه تاسف تکان میدهم و زیر لب دو بار می‌گویم:

- ای بابا!

اعضای صورتم درهم و برهم می‌شود. تشکر می‌کنم و از نظرش ناپدید می‌شوم.

هنوز صدایش توی گوشم است. خدا با من صحبت کرده بود؟ نمیدانم.

2 نظرات:

ماهي

سلام آدرس جديد ساروي كيجا اينه
http://saravikija.wordpress.com

کیومرث

ممنون.

نظر خود رادرکادر زیر بیان نمائید