عشق من... تو که غمو غصه های من را نداری. تو که از صبح تا شب مثل من منتظر پدرت نیستی که بعد از دویدن تا بوق سگ با چندر غاز پول کاسبی تن خسته اش را به خانه برساند و یک خسته نباشید خشکو خالیت تسکین دهنده جان او و خودت باشد. مثل منی؟ نه مثل من نیستی که هر شش ماه یک بار لباس نو بخری یک بار وقتی دانشگاه شروع میشود و یک بار هم وقتی سال جدید تحویل میشود. کاش مثل من بودی و با جلیقه دست بافی که مادربزرگت چشمان نازنین و دستان پاکش را گذاشته و بافته سر حال میآمدی. ای کاش مثل من بودی تا میفهمیدی به دل دیگران ننشستن و به پایت بلند نشدن و ترک کردنت، تنها به خاطر بی پولیت چه مزه ای دارد. مثل من نیستی که تمام غصه اش این است که یک زندانی سیاسی چگونه چهلو اندی روز را با روزی یک قند سر میکند و از این بیمارستان به آن بیمارستان میربایندش! دریغا مثل من بودنی!
تو پدرت از سر شب خانه است هر هفته لباسهایت نو میشود هر ماه نه هر سال ماشینت عوض میشود یک بار به عشقت میرسی و تمام دغدغه هر شبت این است که آخر سریال عشق ممنوع به کجا ختم میشود. تو نگران ملی شدن اینترنتو سربازی رفتن و این داستانها نیستی. آخرش مهاجرت است به بلاد کفر. منم که اینجا باید با اجنبی بجنگم. به میلم هم دسترسی نداشته باشم که اینگونه برایت دردو دل کنم. عشق من... من نه به حزبی وابسته ام نه از کسی خط میگیرم. من یک جوان ایرانیم. ساکن جنوب شهر تهران و اینها شکایتی بود از بی بخاری هم نسلانم همچون تو که خیابانهای مزدحم از مراسم ولنتاین را تظاهرات سبز و سکوت قلمداد میکنند و کلی هم دلشان را از این غلیان عاشقانه قلیایی میکنند!
باشد به این پیشنهاد هم پاسخ منفی بده. اشکال ندارد. وقتی چون من نباشی به سرت میزند که با رای آری تمام این بدبختی ها را مهری به نشانه ی تایید بزنی.
اشتراک در:
پستها (Atom)