تجمع و فوران افکار


می‌گویند اگر انسان دستی بر قلم داشته باشد و برای مدت مدیدی چیزی ننویسد انبوهی از افکار پشت سدی که توی مغزش تشکیل شده تجمع می‌کند و ناگهان دچار فوران اندیشه می‌شود. اگر هم دچارفوران اندیشه نشود دست آخر در افکاری که پشت آن سد کذایی تجمع کرده‌اند غرق خواهد شد. چیز دیگری که می‌گویند این است که " شنیدن کی بود مانند دیدن " و باید دست کسی که برای اولین بار این ضرب‌المثل را بر دهانش راند، بوسید. شاید هم دهانش را! یا مثلا همان جمله‌ی معروف که " ترک عادت موجب ضرر است " یا چیزی با همین مضمون.

حال که آن سد عظیم در مغزم شکل گرفته می‌فهمم که دردی است مشترک بین من و گوینده‌ی آن ضرب‌المثل. همین چند لحظه‌ی پیش بود که تصمیم گرفتم به وسیله‌ی چند دینامیت که مخترعش خودمم و نه آلفرد نوبل، این سد مضحک را نابود کنم و اصلا به فکر عواقبی که برای دور و برم خواهد داشت نباشم. همین باعث شد که همان طور که فروید با بیمارانش رفتار می‌کرد و مجبورشان می‌کرد در هر لحظه هر چه به فکرشان می‌رسد بر کاغذ بیاورند، من هم نشستم و هر مهملی که در آن واحد به ذهنم می‌رسید، بار شتران‌ام کردم! مثل نوبل بورژواز نیستم که بعد از مرگم چیزی برای بقیه بماند. لااقل بگذار همین افکار پوچ را به ارث بگذارم.

البته که این مطالبی که اینجا و با کیبورد نوشته‌ام یک پنجم طومار مخیلات قلمی‌ام هم نمی‌شود. آن مخیلات چیزی نبود جز اتفاقاتی که در آن روز برایم رخ داده بود، داستان کوتاهی که با صرف کمی انرژی (در حد انرژی‌ای که یک جلبک صرف چسبیدن به دیوار می‌کند)، نوشتم و اتفاقاتی که قرار بود یحتمل در ادامه‌ی روز برایم رخ بدهد. از آن همه فقط آن داستان کوتاه را اینجا می‌نویسم. بقیه‌اش که مشخص است. از یک زندگی سگی دانشجویی چه انتظاری می‌توان داشت؟

مثلا چه؟ بگویم که فردا امتحان دارم و یک اپسیلون هم نخوانده‌ام؟! البته که بیشتر از یک اپسیلون خوانده‌ام ولی خب این را بدانید که چه؟ دست به دامانتان شوم که بروید به جای من امتحان بدهید؟

یا مثلا بگویم که دوست ابلهی دارم که بعد از گذشت بیست سال از عمر گرانبهایش هنوز نمی‌داند مهندسی ژنتیک یعنی چه! و فرق بین موی مشکی و جو گندمی و قهوه‌ای رنگ را نمی‌داند؟ و وقتی حرف از موی جوگندمی می‌زنی آب از دهانش سرازیر می‌شود. یا نمی‌داند که ابلق چیست چه برسد به معنی آن؟ به نظرم چنین آدمی فقط اکسیژن‌های موجود در قرن بیست و بیست و یک را هدر داده است و می‌دهد. اکسیژن‌هایی که یک دانشمند هم می‌توانست هدر بدهد. یا حتی یک شاعر. ولی قانون است دیگر. یک رنگی در دنیا پیشرفتی حاصل نمی‌کند.

خب مسلما اگر این‌ها را اینجا بنویسم احتمالا به خاطر به هم ریختن تناسب، پقی بزنید زیر خنده و زیر لب متلکی بپرانید و دعایی برایش بخوانید. مسلما کار دیگری که نمی‌کنید. احتمالا بگویید وگنمو یا یک همچو چیزی. اما اگر قرار است دعایی بخوانید برای من بخوانید که هر چه سریع‌تر اینجور آدم‌ها از لیست کانتکت‌های دنیایی من حذف شوند همان طور که من شماره‌‌ی این جور آدم‌ها را از لیست کانتکت‌های گوشی موبایلم پاک می‌کنم. امیدوارم او هم دستش بلغزد و شماره‌‌ام را از گوشی‌اش پاک کند تا فقط چهارشنبه‌ها سر کلاس تاریخ قیافه‌ی نحس یکدیگر را تحمل کنیم و نه بیشتر. اصلا نه، دستش هم نلغزد! خیلی راحت شماره‌‌ام را پاک کند. مگر من چه تحفه‌ای هستم که بخواهد شماره‌ام را نگه دارد. خیلی هم از من دل خوشی ندارد. یعنی اگر هر کسی جلوی دیگری، فراوان سوتی‌های زمختی بدهد، دفعه‌ی بعد شرم دارد تا رودررو با طرف مقابلش به صحبت بایستد. ذات انسان این طور است.

با این افاضات هر که بود جلو‌ ام آفتابی نمی‌شد. فکر کنم شما هم تا اینجا به این مسئله پی برده‌اید که چه آدم مزخرف و پوچ‌گرایی پشت فرمان این وبلاگ نشسته و سرکش و عصیان‌گر مثل این راننده‌های وانت پیکان یا آن نیسان‌های بد رنگ می‌راندش، و موشواره‌ی ویندوزتان آرام آرام شاید هم سریع می‌رود تا بر روی آن ضربدر خوش رنگ کلیک کند تا از شر این وبلاگ نمور و افکار پوسیده‌ی نویسنده‌اش خلاص شوید. اما نه صبر کنید. داستانی که قولش را دادم این پایین گذاشته‌ام. اگر حالش را داشتید بخوانیدش و ببینید که تجمع افکار و بعد فورانش مفید است یا مضر؟

پ.ن: و در این‌جا بود که خنده‌ی شیطانی شیاطین سرخ، بر لبشان خشکید ... این را دیشب برای دوست دوران دبیرستانم که یک منچستری دو آتشه است، اس‌ام‌اس کردم (بعد از شکست منچستر مقابل چلسی). دهانش باز مانده بود از این طبع شاعرانه‌. من هم یک لیورپولی دو آتشه. لیورپول هم دشمن خونی منچستر. پر واضح است که چه جر و بحثی بین‌مان رخ داد.


+ داستان



احساس

... "فروید شواهد چشمگیری هم از عجایب ذهن انسان عرضه کرد. پس از سال‌ها تجربه اندوزی از بیماران اطمینان یافت که ما همه‌ی چیزهایی را که دیده و تجربه کرده‌ایم جایی در ژرفای ضمیر خود نگه می‌داریم، و تمام این تاثرات را می‌توانیم باز به صحنه بیاوریم. وقتی حافظه‌مان کار نمی‌کند، وقتی می‌گوییم < موضوع نوک زبانم است > و اندکی بعد < یکدفعه یادمان می‌آید >، در حقیقت داریم درباره‌ی چیزی صحبت می‌کنیم که در ناخودآگاه ما نهفته است و ناگهان از لای در نیم‌گشوده‌ی ضمیر آگاه به درون می‌خزد."

"ولی گاهی هم مدتی طول می‌کشد تا یادمان بیاید."

"این بلا سر همه‌ی هنرمندان آمده است. پس از مدتی نازایی و بی‌ثمری ناگهان گویی همه‌ی درها و دریچه‌ها باز می‌شود. همه چیز خود به خود بیرون می‌ریزد، و هر واژه و انگاره‌ای که می‌خواهی می‌یابی. و این موقعی است که از ناخودآگاه < سرپوش برداشته ایم > می‌توان هم، سوفی، آن را الهام نامید. ناگاه احساس می‌کنی آنچه می‌نویسی یا ترسیم می‌کنی از منبعی برونی می‌آید."

"باید احساس شگفتی باشد." ...

دنیای سوفی / انتشارات نیلوفر / فروید / صفحه‌ی 516 و 517


امان از دستت...

امان از دستت ای تاریخ تحلیلی صدر اسلام

فقان از دستت ای تحلیل برای همیشه صدر جدول

که نمیدانم چه سری است بین تو و زلزله‌هایی که در این ملک به وقوع می‌پیوندد!

هر چه نامت طولانی تر زلزله‌هایت نزدیک تر

قبل‌ترها ملایم‌تر بودی

لااقل شب امتحان میلرزاندیمان

تا فردا روزش امتحان را گند گنده‌ای بزنیم

ولی کنون تا خودت را گرفتیم

و هنوز رنگ کتابت را ندیده و شیخ را زیارت نکرده، زلزله را سراغمان فرستادی!

سنت شکنی جالبی است

بیچاره شیخ که دم به دقیقه سر و کارش با توست

و فقان از دستت ای تاریخ حذف و اضافه!

تو را با تاریخ چه نسبتی است که فقط یک روزی و

روزهای دیگر نیستی

ای تاریخ تو در خود چه داری؟

آن چیز چیست درون تو که زمین را تاب و تحمل آن نیست؟

و چه سری است تو را با من؟

آری در میان این شش هفت میلیارد انسان

نه

در میان این شش هفت میلیارد یقه

یک راست آمدی و خر ما را چسبیدی!

آن هم نه یک بار و دو بار

تو عجیب تابع قانون تا سه نشه بازی نشه هستی!

چاره‌ای نیست تحملت میکنیم

عاشقانه!


این پست وبلاگ گوریل فهیم را از دست ندهید +



تار و پودمان را سقفی نیست

فرش بیچاره، ابتدا کمی با شکنجه‌های دردناک* و بعد در محضر دادگاه آسمان، به قضاوت خورشید و وکیل مدافعی تکه‌ای از ابرها، به تمامی گناهان** کرده و نکرده‌اش اعتراف نمود و پاک شد.***

*: به وسیله‌ی پاروی فلزی، فرچه‌ی سیمی و مقداری پودر فرش شویی.

**: چرک‌هایش.

***: البته که آسمان و خورشید و ابر همگی پاکند و نمی‌شود با آن مزدوران مقایسه کردشان.

تبعید رئیس

بعد از ایراد هراسناک سخنرانی از جایگاه پایین آمد. در سالن، نمایندگان اکثر کشورها رفته بودند و جمعیت اندکی به حرف‌هایش گوش می‌کردند. به همین خاطر کمی عصبانی و هول شده بود. تشویق‌های همان جمعیت اندک اعتماد به نفسش را دو باره بالا برد و لبخند به لب رفت و نشست روی صندلی‌ زرد رنگی که بی‌شباهت به صندلی‌ یک سفینه‌ی فضایی نبود. از بلندگوی سالن شخصی به انگلیسی داشت یک چیزهایی بلغور می‌کرد که برایش نامفهوم می‌نمود. کت‌اش را دکمه کرد. دستی بر مو‌هایش کشید. دسته‌های صندلی را محکم در دستانش گرفت و طوری آن ها را فشرد که ناخن انگشت سبابه‌اش خطی عمیق بر یکی از دسته‌های صندلی گران قیمت انداخت و صدای خراشیده شدنش را همگان شنیدند. زیر لب چیز‌هایی زمزمه کرد و همان طور هراسناک به اطراف خود نگاه کرد. سخنان بلندگو هنوز برایش نا مفهوم بود. یک آن فکر کردم که واقعا یک برنامه‌ی علمی ترکیب شده با سیاست را از سدا و صیمای خودمان به تماشا نشسته‌ام، که در آن بعد از محاکمه‌ی رییس قرار است با سفینه او را به کره‌ای دیگر تبعید کنند. به همین خاطر هم برده‌اندش آمریکا. در ایران خودمان که از این امکانات نداریم! در عالم خیال منتظر بودم که شخص پشت میکروفون بعد از شمارش معکوس، کلمه‌ی جادویی "فایر" را بر زبان بیاورد و یک دنیا را از شر چنین موجودی خلاص کند. در کتب تاریخی، بسیار حکایت‌ها ثبت شده از خلاصی نوع بشر از دست مستبدان زمانه. می‌گویند هیتلر خودکشی کرده. سرنوشت صدام را نیز همگی می‌دانیم. خب سرنوشت نماینده‌ی محبوب خودمان اینطور باشد که بهتر است! تبعید. چه می‌شود؟ فانتزی نیست؟

همین افکار از مغزم رد می‌شد و به جمجمه‌ام برخورد میکرد که ناگهان صدای بلندگو قطع شد و رئیس از صندلی بلند شد و با احتیاط به سمت در خروجی سالن رفت. مدت کوتاهی آنجا دم در ایستاد و از دور زن و مردی که به نظر می‌رسید نماینده‌های کشور هندوستان هستند به سمتش آمدند. زن برای اینکه ضایع نشود و هم این‌که دچار سرنوشت دسته‌های صندلی سفینه فضایی نشود، دستش را به سوی رئیس دراز نکرد و در عوض آن را بر روی سینه‌ی خود که مکان امن‌تری می‌نمود قرار داد و قهوه‌خانه‌ای‌وار عرض ادب کرد. مرد هم سلامش را داد و به همراه رئیس از سالن خارج شدند. دلیل این ملاقات هنوز برای هیچ کس مشخص نشده است.

مینیمال - حال و حوصله

دو پیمانه از حوصله‌ام برداشتم و ریختم داخل یک قابلمه‌ی قهوه‌ای رنگ و گذاشتمش روی اجاق تا دم بکشد. مشتی از حالم را نیز داخل یک قابلمه‌ی مشکی رنگ ریختم تا حسابی جا بیفتد. می‌خواستم برای اولین بار دست پخت خودم را بخورم اما شعله‌ی تنهایی آنقدر زیاد بود که حوصله‌ام سر رفت و خورش حالم ته گرفت.

تو مقبولی؟ یا که مردودی و مشروط؟

چند وقتیه مطالبی می‌خونم یا می‌شنوم که بعد از انتخابات فلانی خودش و آخرتش رو خراب کرده یا مثلا اینکه جنبش داره برای خودش آیت الله های کذایی می‌سازه.
مستقیم اشاره نمی‌کنم منظورم چه کسانی هستن چون مطمئنم میدونید. اولا بدونید این آیت الله هایی که جنبش داره برای خودش میسازه (البته از نظر عده‌ای)، مطمئنن از خیلی آیت‌الله های دیگه آیت الله ترند. من شنیده‌ام بعضی از علما می‌روند و سوالاتشان را خدمت همان آیت الله‌ها مطرح میکنند. دوما نمید‌ونم تذکره الاولیاء عطار رو خوندید یا نه. من خودم چند تا از حکایت هاش رو خوندم چه در دوران مدرسه در کتاب‌های درسی و چه بعد از اون در اینترنت یا کتابخونه. واقعا جالبن. به ویژه حکایت حسین منصور حلاج (عارف نامی قرن سوم و دهه‌ی اول قرن چهارم هجری) از همه بیشتر به اوضاع امروز نزدیکه. خلاصه بگم این عارف رو به خاطر اینکه ادعای خدایی کرده و گفته انا الحق و به خاطر دلایل دیگه طردش کردن و به طرز فجیعی به شهادت رسوندن در صورتی که از نظر عرفا یک عارف وقتی این جمله رو میگه که بیش از اندازه به خدا نزدیک شده باشه. ایشون کرامات زیادی هم داشتن. با بیشتر فرقه‌های اون موقع مخالفت می‌کردن. یکی از دلایل طرد شدنشون هم همینه. بگذریم. من با کلیت قضیه کاری ندارم که چه بلایی سر این عارف آوردن و دلیلش چی بوده. یا کلا نظر این عارف چی بوده. اصلا شاید این قسمتش مربوط به شرایط امروز نشه. اما یه جمله‌ای هست در این حکایت که می‌تونیم ربطش بدیم به شرایط امروز. جایی که عطار از زبان استاد ابوالقاسم قشيري نقل میکنه که : اگر مقبول بوَد به رد خلق مردود نگردد، و اگر مردود بوَد به قبول خلق مقبول نشود.
همون حرف خودمونه که مردم نمیتونن راجع به بد بودن یا خوب بودن کسی نظر بدن. چون ممکنه اون شخص جایگاه دیگه‌ای نزد خدا داشته باشه.

اون شخص رو توی خونش زندانی کنن، ممنوع التالیفش کنن، دفترش رو تخریب کنن یا هر بلای دیگه‌ای که می‌خوان سرش بیارن. مطمئن باشید همون جمله‌ی بالا اینجا مصداق پیدا می‌کنه و مقبول بودن یا مردود بودن یک انسان رو ما مشخص نمی‌کنیم. بماند که بنا بر مقتضای حالمون طوری عمل می‌کنیم تا یه جوری قضیه به نفع ‌خودمون تموم بشه.

این مطلب را نوشتم برای کسانی که این روزها در حال تخریب کردن چهره‌ی برخی دیگرند یا ادعا می‌کنند که جنبش دارد برای خودش آیت‌الله می‌تراشد. در صورتی که خودشان هم می‌دانند قضیه از چه قرار است.

پ.ن1: دیروز انتخاب واحد دانشگاه بود. بیشتر دوستام با ای‌دی‌اس‌ال نتونستن واحداشون رو بردارن ولی من با همین اینترنت ذغالی خودم بیست واحد سنگین برداشتم. اکثر دوستان معدنی اخذ کردند ولی من شیمی فیزیک گرفتم. شیمی فیزیک خیلی ریزش داره. ترم قبل خیلی‌ها افتادن از بس درس سنگینیه. اما برداشتمش تا یکی از زشت‌ترین و بزرگترین قورباغه‌های برکه‌ی شیمی کاربردی را خودم به تنهایی قورت بدم. فقط متاسفانه کلاس معادلات پر شد و این درس موند برای ترم بعد. همه‌ي کلاس‌های وصایا هم پر شد. دانشگاه هم برگشته به روزهای قشنگش و از اون سوت و کوری در اومده. امروز ترم اولی‌ها رو دیدم که همراه والدینشون اومده بودن ثبت نام یاد پارسال همین موقع‌ها افتادم.

پ.ن2: فامیلی استاد کیمیای! آلی 1 ‌مون، میرزا هستش و من رو شدیدا یاد مکتبخونه و ترکه‌ی تر و فلک می‌اندازه :)). احتمالا صندلی‌های اون کلاس رو هم جمع کنن و موکت بندازن کف‌اش تا بیشتر شبیه مکتبخونه بشه.

پ.ن3: طی دوران مدرسه دو سال تاریخ داشتیم. این درس رو خیلی دوست داشتم و دارم. جالبه بدونید روز قبل از روزی که قرار بود امتحان تاریخ بدم، در هر دو سال یه زلزله تو یه گوشه ایران اتفاق افتاده. یکیش که همون زلزله‌ی مخرب بم بود که در دی ماه سال 83 اتفاق افتاد و فردای اون روز من امتحان تاریخ داشتم. در اون سال سوم راهنمایی بودم. دیگری هم همین چند وقت پیش بود که توی استان‌های مرکزی ایران زلزله اومد (فکر کنم کهک قم بود) و تهران را هم لرزاند و همه رو به این شک انداخت که مرکز زلزله تهران بوده یا نه؟ یادم میاد که توی اون روزها هم امتحان تاریخ داشتم. همه‌ی اینا رو گفتم تا به اینجا برسم که این ترم من دو واحد تاریخ تحلیلی صدر اسلام برداشتم و خداوند نیاورد روز آزمونش را. خودتون رو برای یه زلزله‌ی دیگه آماده کنید :))) پیشبینیه دیگه. نمی‌دونم چه سر و رازی بین روز امتحان تاریخ من و زلزله‌هایی که توی ایران اتفاق میفته، وجود داره.

پ.ن4: تو این چند وقته چند تا پست نوشتم سیو کردم اما وقت نشده تو وبلاگ بذارمشون. سعی میکنم سریع‌تر این کار رو انجام بدم.

فایرفاکس و افزونه‌هایش - معرفی دو افزونه کاربردی

قصد دارم در این پست دو افزونه‌ی جالب برای مرورگر فایرفاکس معرفی کنم که خیلی به درد خودم خورده. امیدوارم به درد شما هم بخوره.


اولین افزونه‌ای که قصد معرفی‌اش رو دارم، افزونه‌ی IE Tab هست. همون طور که از اسمش پیداست وظیفه‌ی این افزونه شبیه سازی مرورگر اینترنت اکسپلورر در محیط فایرفاکس است.

بعضی وقت‌ها فایرفاکس بعضی سایت‌ها و وبلاگها رو نامرتب نشون میده. دلیلش اینه که کد قالب اون وبلاگ یا سایت برای IE نوشته شده نه برای فایرفاکس. با داشتن این افزونه میتونید سایت‌ها و وبلاگ‌های مذکور رو با فایرفاکس هم به صورت مرتب مشاهده کنید.

مثلا من خودم مجبور بودم سایت انتخاب واحد و پرداخت شهریه دانشگاه رو با IE باز کنم که خیلی مکافات بود. حالا با داشتن این افزونه دیگه نیازی به این مرورگر نخواهم داشت.


بعد از نصب این افزونه، آیکون فایرفاکس رو در قسمت پایین مرورگر مشاهده خواهید کرد که با کلیک چپ بر روی اون میتونید در اون برگه به مرورگر IE شیفت کنید و بالعکس.



افزونه دوم، Fuzzy Time نام دارد. وظیفه‌ی این افزونه اعلام کردن زمان به صورت کاملا عامیانه و غیر رند است یعنی همان طور که من وشما ساعت رو به هم اعلام می‌کنیم و از اون حالت رسمی اعلام ساعت ویندوز خبری نیست. فقط یادتون باشه که این افزونه از زبان فارسی هم پشتیبانی میکنه پس برای بیشتر لذت بردن از این پلاگین زبانش رو از انگلیسی به فارسی تغییر بدین.


شادی در دین

شب بود واتاقم ساکت و تاریک. هر از گاهی جیرجیر جیرجیرکی که چند وقتی است در یکی از شاخه‌های درخت انجیر حیاط همسایه‌ی پشتی‌مان لانه کرده است و رعدی که بعد از ماه‌ها سرو کله اش پیدا شده و تیکتاک ساعت دیواری، سکوتش را می‌شکستند. هر از گاهی هم مانیتور، چشمک زنان و آسمان برق زنان روشنش می‌کردند.

من بعضی شب‌ها هوس می‌کنم موقع خوابیدن کمی موسیقی گوش کنم. دیشب هم از آن شب‌ها بود اما با وجود رعد و برق که از اواسط بهار پیدایش نبود موسیقی گوش کردن لذت بخش نبود. شگفت انگیز بود. گوش‌هایم عادت کرده بود به شب‌های سوت و کور تهران.

همان طور که به رعد و برق گوش می‌کردم به برنامه‌ای که چند شب پیش از صدا و سیما پخش شد و شخصی به نام شیخ‌الاسلامی در آن صحبت می‌کرد هم فکر میکردم.

موضوع صحبتش شادی در اسلام بود. خلاصه کلامش این بود که اسلام با شادی هیچ مخالفتی ندارد و اگر جشن‌هایش را با غم‌هایش مقایسه کنید مشاهده می‌کنید که بیشتراست. سعی می‌کرد حرف‌هایش سند دار باشد. میگفت شادی کنید اما فقط با نعمات و فضایل خدا. برای این جمله‌اش چند مثال هم مطرح کرد. مثلا یکی‌اش این بود که گفت اسلام جمع شدن مسلمانان کنار یکدیگر را برترین شادی می‌داند مثل حج یا دید و بازدید‌ها که از نعمات و فضائل الهی هستند. همین جمله‌اش چند روزی است برایم سوال شده و از مغزم آویزان است. نعمات و فضائل الهی را باید شرح میداد و ای کاش یک بازه‌ای چیزی برایش تعریف می‌کرد تا می‌شد به محدوده‌اش پی برد.

به نظر من این بازه نامحدود است. چون هرچیزی در این دنیا به نوعی نعمت و فضیلت است از جانب خدا. مثلا همین موسیقی. بدون موسیقی زندگی معنا ندارد و جریان نمیابد. می‌شد فهمید موسیقی در آن بازه هست یا نه؟ اگر نیست که مخالفت با آن موردی ندارد آن قدر مخالفت کنید تا... ولی اگر هست و جزء نعمات الهی محسوب میشود پس چرا گوش سپردن به آن و لذت بردن از آن و شادی کردن با آن از نظر برخی حرام است و نواختن ساز‌هایش گناه کبیره؟ جواب این سوال را همه می‌دانیم. سریع میروند سراغ اینکه آدم با گوش دادن به موسیقی از خود بی خود می‌شود. هیچ حرف دیگری هم ندارند بزنند. حتی به این فکر نمی‌کنند که موسیقی همه‌اش شادی نیست قسمت‌های غم انگیز هم دارد. ولی این‌ها با نفس موسیقی مشکل دارند. مشکلشان هم فقط نوع غربی‌اش نیست شوربختانه. بگذار بگویند موسیقی در این بازه جایی ندارد.

اما مگر میشود نباشد. مگر همین رعد و برق موسیقی نیست. مگر همین جیرجیر جیرجیرک حیاط همسایه‌ پشتی‌مان موسیقی نیست یا طنین آبشار و رود و اقیانوس.

نمی‌دانم چگونه گوش‌هایشان این سمفونی عظیم را نمی‌شنود.

سمفونی‌ای که طبیعت سازاش است و خدای متعال نوازنده‌اش.


پ.ن: نمیدانم شما هم این احساس را دارید یانه. بعد از این که یک پست را تمام می‌کنم و صدبار چک میکنمش تا ببینم چیزی از کیبورد افتاده یانه همه‌اش فکر می‌کنم همه‌ی آن چیز‌هایی که به‌شان فکر کرده‌ام و باید می‌نوشتمشان را تایپ نکرده‌ام و پست ناقص است. نمیدانم شاید یک نوع وسواس است که به جانم افتاده. یا شاید نوعی احساس مسئولیت که هر وبلاگنویسی باید آن را داشته باشد.

باری دیگر می‌بلاگیم...

سلام. بعد از مدت‌ها.
ماه رمضان از راه رسیده و می‌گویند در این ماه جرم و جنایت کاهش می‌یابد.
نکند وبلاگنویسی هم یکی از آن جرم‌هاست. بعید نیست!
ولی شوخی را کنار بگذاریم، دلیل اصلی تعطیلی وبلاگ در این مدت طولانی این بود که ما سه روز تلفن نداشتیم و در همین راستا دستمان به همین اینترنت هسته‌ای‌مان هم نمی‌رسید. پشتمان باد خورد. به همین سادگی.
امروز رفتیم با بچه‌ها سینما. همان سپیده‌ی دانشجویی خودمان. این‌بار طبقه‌ی دوم که وضعش از طبقه‌ی اول هم خراب‌تر است طوری که تا دم در خروجی صندلی چیده‌اند. مثل اتوبوس :)) بعد رفتیم پارک دانشجویی دانشجو نشستیم به صحبت تا عصر. آن حوالی یک گربه ناز خوش عکسی می‌پلکید که سوژه شد برای عکاسی. فاصله‌اش با موبایل من نیم متر بیشتر نبود که این عکس را گرفتم. خیلی گربه ریلکسی بود انگار نه انگار که ما انسانیم. اصلا خم به ابرو نیاورد. تازه خیلی هم خوشحال شد فکر کنم. ببینید چه ژستی گرفته :)

عکس را با موبایل پیشرفته‌ام گرفتم :) به همین خاطر کادربندی مناسبی ندارد. دمش تقریبا جا افتاده.
خلاصه زمان گذشت و گذشت و این گربه‌ی ما داشت پسرخاله می‌شد (همان طور که در عکس زیر می‌بینید) و دیدیم که اگر همین طور اینجا یعنی آنجا بنشینیم کم کم باید برایش چایی دوم را بریزیم و بنابراین سریعا آنجا را ترک نمودیم و راه منزل در پیش گرفتیم.

هول شدم یادم رفت بگویم چه فیلمی را رفتیم دیدیم. پستچی سه بار در نمی‌زد به کارگردانی حسن فتحی. بدک نبود.
به غیر از فیلم مذکور یک فیلم هم خیلی به‌مان چسبید آن هم هفت فینچر بود. واقعا شاهکار بود.
بازی آخر بانو را هم خواندیم و چند روزی است خرمگس را میخوانیم.
* این هم وبلاگ انگلیسی که قولش را داده بودم.
نماز و روزه‌تان هم قبول.

شبکه‌های اجتماعی موسیقی – معرفی 9 سایت


این اولین پست آی‌تی این وبلاگه. قبلا هم تو یه وبلاگ دیگه، تخصصی درباره‌ی آی‌تی می‌نوشتم. یادم باشه تو پست‌های بعدی راجع به سوابق وبلاگ‌نویسی و وب‌گردی‌های خودم بیشتر بنویسم.

من شدیدا به مقوله‌ی آی‌تی علاقه دارم و دنبال می‌کنم این موضوع رو. از این به بعد مثل گذشته هر وقت مطلب جالبی راجع به آی‌تی به زبان انگلیسی ببینم حتما ترجمه‌اش می‌کنم و اینجا میگذارمش.

موضوع پست امروز هم معرفی چند سایت وب دویی موسیقی هستش. بیشتر از این اذیتتون نکنم، بریم سراغ پست خودمون.


1. Imeem

Imeem شبکه‌ی اجتماعی رسانه‌ای میباشد که کاربران آن می‌توانند موسیقی‌ها، فیلم‌ها و دیگر رسانه‌های صوتی و تصویری خودشان را بسازند، پیشنهاد کنند و جست‌و‌جو کنند و همچنین با دیگر کاربرانی که تجربه‌ی مشابهی دارند ارتباط برقرار کنند. این سایت رایگان است و در بین شبکه‌های اجتماعی یکی از سایت‌های پرترافیک محسوب میشود. طوری که بنابر گزارش‌های خود سایت در ماه حدود 28 میلیون کاربر از این سایت استفاده میکنند.

اخیرا Imeem.com رسما برنامه‌ی آیفون خودش را ارائه کرد. با این برنامه کاربران می‌توانند به وسیله‌ی آیفون و از طریق وای- ‌فای به موسیقی گوش کنند، ترک‌های مورد نظر خود را جست‌وجو کنند یا آنها را خریداری نمایند.

ابتدا شما نیازمندید با استفاده از گجت سازگار با سیستم عامل مک/ویندوز موجود در این سایت، فایلی را از دسکتاپ خود برروی این سایت آپلود کنید.

شما میتوانید 100 ترک را به رایگان برروی این سایت آپلود کنید اما در صورت آپلود بیشتر خدمات سایت رایگان نخواهد بود.



2. Loudcrowd

این سایت برای کسانی طراحی شده که تمایل دارند خودشان را با موسیقی مشغول کنند و به دنبال کشف ایده‌های خودشان در بازی‌های آنلاین مربوط به موسیقی هستند.

با ترکیب موسیقی و قسمتی از هر بازی، کاربران راهی سرگرم‌کننده پیدا میکنند که کاراکترهای شما را از بازی خارج کنند. کاربران میتوانند رقص مخصوص خود را طراحی کنند و آن را برای کاربر دیگر بفرستند. در این سایت کاربران میتوانند برای یکدیگر کامنت هم بفرستند.


iLike .3

این سایت سرویس آنلاینی است که به کاربرانش اجازه می‌دهد که موسیقی‌های مورد علاقه خودشان را دانلود کنند و به اشتراک بگذارند. این وبسایت موزیک‌هایی که شما در iTune ( یا هر دستگاه پخش دیگر) گوش میدهید را به وسیله‌ی برنامه‌ای که در سایت برای دانلود موجود است فهرست می‌کند.

در پروفایل هر کاربر، آخرین موزیکی که در دستگاه موسیقی آن کاربر پخش شده دسته بندی شده است.

سرویس جدید موجود در این سایت، گسترده‌ترین هماهنگی را با سایت‌هایی همچون توییتر فیس‌بوک مای‌اسپیس و یوتیوب ارائه میدهد. این سایت رایگان است. همچنین به راحتی با برنامه‌های شبکه‌های دیگر همچون اورکات، ببو و های‌فایو ترکیب می‌شود و جعبه ابزار بسیار مفیدی را برای موسیقیدانان فراهم می‌آورد.


4. HypeMachine

این وبسایت موتور جست‌وجوی موسیقی می‌باشد که فایل‌های صوتی موجود در وبلاگ‌های سراسر اینترنت را ایندکس می‌کند. کاربران می‌توانند نام خواننده یا ترک مورد نظرشان را در سایت جست وجو کنند و همانجا به آن گوش بسپارند.


5. Streampad

Streampad سرویسی است که به شما این امکان را می‌دهد از موزیک‌های خود پلی‌لیست تهیه کنید و آن‌ها را به صورت ویجت درون وبلاگ یا فیس‌بوک خود قرار دهید.


وقتی در این سایت عضو شوید برنامه‌ی کم حجمی برای دانلود به شما معرفی می‌شود که وظیفه‌اش جست ‌و جوی موسیقی در پلیر و هارد درایو شماست. این برنامه به شما اجازه میدهد موزیک‌های خود را هرجایی که هستید آنلاین گوش کنید.


6. Deezer

Deezer نخستین موتور جست وجوی کاملا مجاز و محبوب وب است. در ابتدا نام این سایت BlogMusik بود ولی پدیدآورندگان آن برای کوتاه‌تر شدن و همچنین مناسب بودن نامش تصمیم گرفتند Deezer بنامندش.

موزیک‌های موجود در این سایت از کیفیت خوبی برخوردارند. از ویژگی‌های منحصر به فرد این سایت می‌توتن به این موارد اشاره کرد : داشتن ایستگاه رادیویی ویژه، بازی‌های جذاب موسیقی، و منابع خبری موسیقی. در اینسایت شما میتوانید موزیک‌های مورد علاقه خود را با دوستانتان به اشتراک بگذارید همچنین با عضو شدن در این سایت می‌توانی به عنوان یکی از اعضای انجمن این سایت به فعالیت بپردازید.


7. The Sixty One

بخشی از این سایت را جست‌و‌جوی موسیقی تشکیل می‌دهد، و بخشی از آن‌ را شبکه اجتماعی و بازی‌های آنلاین تشکیل میدهد. این سایت به خوانندگان و هنرمندان اجازه میدهد برای خودشان پروفایلی بسازند و آثار خود را آنجا آپلود کنند. سپس کاربران میتوانند نظر خودشان را راجع به آن اثر بیان کنند.

تا کنون 50 هزار ترک توسط هنرمندان آپلود شده است.

موزیک پلیر سایت بسیار مناسب عمل میکند. همچنین این سایت به خوبی با سایت‌هایی نظیر توییتر، فیسبوک، و مای‌اسپیس ترکیب میشود.


8. Last.fm

این سایت معروف‌ترین سایت در این زمینه است (حداقل در ایران که این طور است).

Last.fm رادیوی اینترنتی می‌باشد که در سال 2002 شروع به فعالیت کرد. Last.fm یکی از بزرگترین سایت‌هاییست که در این زمینه فعالیت میکنند و بالای 15 میلیون کاربر فعال از 232 کشور عضو این سایت هستند.


9. HypeTape


منبع

باشگاه پاستوریزه


دیروز با چندتا از همکلاسی‌ها بعد از امتحانشون رفتیم باشگاه بیلیارد. برای اولین بار بود که می‌رفتم. بیلیارد بازی من محدود می‌شد به بازی‌های کامپیوتری، و به همین خاطر به خوبی قوانینش رو بلد بودم و فقط روی میز بازی نکرده بودم. خلاصه رفتیم. هوا هم خیلی گرم بود.

چیز‌هایی که اونجا دیدم نظرم رو نسبت به این بازی به کلی تغییر داد. قبلا تو فیلم‌ها دیده بودم باشگاه بیلیارد یه مکان تاریک و دودآلود و پر از جوان که اکثرشون هم شرط بندی میکنن و به هم فحش میدن. ولی این باشگاه که من دیدم به کلی متفاوت بود. البته طبیعی بود.

اشتباه از من بود که فکر می‌کردم تو مملکت اسلامیمون باشگاه‌های بیلیارد همون طوری خواهند بود که توی فیلم‌های هالیوودی دیده بودم!

در این باشگاه نه از دود خبری بود نه از سیاهی. تعدادی جوان هم بودن که در سکوت مشغول بازی خودشون بودن. سالن مثل تالار روشن بود و بوی عطر مطبوعی میومد و پر بود از پیرمردهایی که مشخص بود هر کدومشون پروفشنالن توی این بازی. از اون سبیل کلفت‌ها بودن. از اون لوتی‌ها!

گوشه‌ی سالن هم دو تا عکس جلب توجه می‌کرد که موجبات انبساط خاطر مارو فراهم آورد. این عکس‌ها رو توی زورخونه دیده بودم ولی توی باشگاه بیلیارد که مخالف زیاد داره برام عجیب بود ( بازم سی‌آ‌سی؟ ((:) خلاصه این باشگاه نسبت به نمونه‌ی خارجی خیلی خیلی پاستوریزه بود.

دوستم که از هممون به این بازی واردتر بود و خودشم پیشنهاد داده بود بریم اونجا، رفت پیش صاحب باشگاه و یک دست "ایت بال" درخواست کرد. صاحب باشگاه آدم متشخص و فرهیخته‌ای به نظر می‌رسید. عینک قاجاری بر صورت داشت، موهایش جوگندمی بود و سبیل مشکی رنگی روی لبانش روییده بود! کمربندش از آن کمربند‌ها بود که خبرنگار مورد لطف واقع شده می‌بندد. فقط کافی بود کتابی، مجله‌ای، چیزی در دستانش بگیرد و روی یک صندلی بنشیند و پیپ بکشد تا تیپ هنری‌اش تکمیل شود!

همون طور که در دفترچه‌اش برای ما ساعت میزد به ظرفی اشاره کرد که توپ‌های بازی ایت بال رو در اون چیده بودن. دوستم ظرف رو برداشت و به سمت ما اومد. بازی رو شروع کردیم. دوستم شروع کرد به آموزش دادن این‌که چوب رو چه‌طور باید در دست بگیرم. بالاخره یاد گرفتم و بعد از چند حرکت حماسی و افتخار آفرین که تحسین همگان رو برانگیخت، در صورتی که تنها یک مهره‌ام روی میز مونده بود یه فول کردم و بازی رو واگذار کردم. این شد اولین تجربه‌ی بیلیاردی کیومرث. البته بعضی وقت‌ها برای اینکه اون یکی دوستم هم بازی کنه چوب رو به‌اش می‌دادم. دو تا از توپ‌ها رو هم اون گل کرد. خلاصه بازی تموم شد و توپ‌ها رو از حفره‌های میز خارج کردیم و همونطور توی اون ظرف چیدیم و تحویل صاحب باشگاه دادیم و از سالن خارج شدیم. بعد از کمی پیاده‌روی و خوردن کمی مخلفات، هر کدوم راه خونه رو در پیش گرفتیم.

دیروز هم به خاطره‌ها پیوست.


پ.ن: قراره یه وبلاگ راه بندازم و داخلش مطالب انگلیسی بنویسم. برای تقویت Writing و... به محض راه اندازی خبرشو می‌دم.

پ.ن 2: امروز خوشان خوشان آدرس Cache شده‌ی بالاترین رو وارد کردم و با صفحه‌ی مشترک گرامی فلان... مواجه شدم. بازم باید از پرو.ک.سی استفاده کنم و بازم نمیتونم رای و نظر بدم.

پ.ن 3: سرعت اینترنت هم بعد از تحلیف به طور باور نکردنی اسفناکه. انگار میخواد واقعا کله‌مون رو بچسبونه به سقف نه؟ :)

پ.ن 4: نگارنده هنوز هم هرگونه انتقاد و پیشنهاد راجع به چگونگی وبلاگ نویسی‌اش را با جان و دل می‌پذیرد.

پ.ن 5: همین پست رو توی ادیتور وبلاگم نوشتم که برق رفت و چون سیو نشده بود همه‌اش پرید (در راستای چسباندن کله‌مان به سقف). بار دوم توی ورد نوشتمش. بار دوم رو از بار اول خیلی بهتر نوشتم و به این نتیجه رسیدم که تجدید نظر فراوان روی یک پست باعث بالا رفتن کیفیت اون میشه. تا باز برق نرفته دکمه‌ی پابلیش پست رو بزنم :)


دیکتاتور دیکته‌گو


- دیکتاتور مشروع یا بگذار این طور بگویم، مشروعیت دیکتاتور.

- یعنی می‌گویی هیتلر و صدام و استالین هم مشروع بودند؟

- نه، نبودند. اصولا دیکتاتورها خودشان خودشان را مقبول و مشروع می‌کنند چون زورشان از چیز‌های دیگرشان بیشتر است.

- امروز همه چیز برایمان دیکته شد.

- چه کسی دیکته گفت؟

- یعنی‌ واقعا نمی‌دانی؟

- چرا الان دیگر می‌دانم. حالا چه دیکته کرد؟

- دیکته شد که چه کسی مثلا آقایمان است و مشروع. دیکته شد که حرف مرد! یکی است. دیکته شد که چگونه زندگی کنیم و حتی نفس بکشیم یا نه! دیکته شد که بعد از مشروعیت سرمان را به سقف خواهند چسباند. اما این‌بار وضع دگرگون است. دیکته‌نویس نیست که نمره می‌گیرد، این دیکته‌کننده است که نمره می‌گیرد.

- چند؟

- صفر. از نوع کله گنده‌اش.

- چرا؟ صفر که شرف دارد!

- صفر به خاطر همه‌ی افکار تهی و پوچی که از ذهن پوسیده‌ی دیکته‌گوی زورگو تراوش می‌کند.


پ.ن: این ترم هم به خوبی و خوشی تمام شد.

پ.ن 2: امروز دوشنبه دوازدهم مرداد ماه است. روز تولد من. ولی چه جشنی چه تولدی...

پ.ن 3: گفته بودم دیگر از این جور مطالب نمی‌نویسم. اما مگر می‌شود. مگر می‌گذارند!

پ.ن 4: روزنوشت تبدیل شده به هفته نوشت دلیلش هم نداشتن اینترنت مناسب و شلوغی سر نگارنده است.

پ.ن 5: عکس‌ها و کامنت‌های این وبلاگ را نگاه کنید. ای کاش از ازل هیچ حکومتی به وجود نمی‌آمد تا ما انسان‌ها در کنار همدیگر با آسایش و راحتی زندگی می‌کردیم و این قدر به جان یکدیگر نمی‌افتادیم.